تبليغاتX
فریـــــاد سکــــــــوت

فریـــــاد سکــــــــوت

خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غم‌هاي دگر غير از غم عشقت، رها کن

 

جشن شب يلدا و عادات مرسوم در ايران

 

Yalda 1.jpg

 

در آئين کهن , بنابر يک سنت ديرينه آيين مهر شاهان ا

يراني در روز اول دي‌، تاج و تخت شاهي را بر زميـــن

مي‌گذاشتند و با جامه‌اي سپيد به صحرا مي‌رفتندوبر

فرشي سپيد مي‌نشستند. دربان‌ها و نگهبانان کــــاخ

شاهي و همه برده‌ها و خدمت‌کاران در سطح شهــر

آزاد شده و به‌سان ديگران زندگي مي‌کردند. رئيس و

مرئوس، پادشاه و آحاد مردم همگي يکسان بودند

(صحت اين امر موکد نيست,شايد تنها افسانه باشد).

جشن يلــــــــدا در ايران امروز نيز با گرد هم آمدن و

 شب‎نشيني اعضاي خانواده و اقوام در کنار يکديگر

برگزار مي‎شود. متل گويي که نوعي شعرخواني و

داستان خواني است در قديم اجرا مي‌شده‌است به

اين صورت که خانواده‌هــا در اين شب گرد مي‌آمدند

و پيرتر‌ها براي همه قصه تعريف مي‌کردند.

آيين شب يلدا يا شب چله، خوردن آجيل مخصوص،

هندوانه، انار و شيريني و ميوه‌هاي گوناگون است

که همه جنبه نمادي دارندونشانه برکت، تندرستي،

فراواني و شادکامي هستند , اين ميوه‌ها که اکثراً

پردانـــه هستند , نوعي جادوي سرايتي محسوب

 مي‌شوند که انسان‌ها با توسل به برکت خيزي و

پردانه بودن آنها , خودشان رانيزمانند آنها برکت خيز

مي‌کنند ونيروي باروي را درخويش افزايش مي‌دهند

و همچنين انار و هندوانه با رنگ سرخشــــــــــــان

نمايندگاني از خورشيدند در شب.

در اين شب هم مثل جشن تيرگان، فـــال گرفتن از

کتاب حافــظ ، مرســـوم است. حاضران با انتخاب و

شکستن گــــــــــــــــردو از روي پوکي و يا پري آن،

آينده گويي مي‌کنند.

yalda 2.jpg

در خطه شمال و آذربايجان رسم بر اين است که در

اين شب خوانچه‌اي تزيين شده به خانه تازه‌عروس

يا نامزد خانواده بفرستند. مردم آذربايجان در سيني

خود هندوانه‌ها را تزئين مي‌کنند و شال‌هاي قرمزي

را اطرافش مي‌گذارند. درحالي که مردم شمال يک

ماهي بزرگ را تزئين مي‌کنند و به خانه عـــــــروس

مي‌برند.

سفره مردم شيراز، مثل سفره نوروز رنگيـــــن است.

مرکبات و هندوانه براي سرد مزاج‌ها و خرما و رنگينک

براي گرم مزاج‌ها موجود است. حافـــــظ خواني، جزو

جدانشدني مراسم اين شب براي شيرازي‌هــــــاست.

البته خواندن حافظ در اين شب نه تنها در شيـــــــــراز

مرسوم است، بلکه رسم کلي چله‌نشينان شده‌است.

 

yalda 3.png

 

همداني ها، فالي مي‌گيرند با نام فال سوزن. همه دور

تا دور اتاق مي‌نشينند و پيرزني به طور پياپي شعــــــر

مي‌خواند. دختر بچه‌اي پس از اتمام هر شعـــــر بر يک

پارچه نبريده و آب نديده سوزن مي‌زند و مهمان‌ها بنا به

ترتيبي که نشسته‌اند شعرهاي پيرزن را فــــــــال خود

مي‌دانند . همچنين در مناطق ديگر همـدان تنقلاتي که

مناسب با آب وهواي آن منطقه‌است دراين شب خورده

مي‌شود.

در تويسرگان و ملاير، گردو و کشمش و مِيز نيز خورده

مي‌شود که از معمولترين خوراکي‌هاي موجود در ابن

استان هاست.

در شهرهاي خراسان، خواندن شاهنامه فردوسي در

اين شب مرسوم است.

در اردبيل، رسم است که مردم، چله بزرگ را قســـم

مي‌دهند که زياد سخت نگيرد و معمولاً گندم برشته

(قورقا) و هندوانه و سبزه و مغز گردو و نخودچي و

کشمش مي‌خورند.

در گيلان، هندوانـــه را حتما فراهم مي‌کنند و معتقدند

که هر کس در شب چلـــه هندوانـــه بخورد در تابستان

احساس تشنگي نمي‌کند و در زمستــان سرما را حس

نخواهد کرد. «آوکونــوس» يکي ديگر از خوردني هايي

است که در اين منطقه در شب يلدا رواج دارد و به روش

خاصي تهيه مي‌شود. در فصل پاييز، ازگيل خام را در

خمره مي‌ريزند، خمره را پر از آب مي‌کنند و کمي نمک

هم به آن مي‌افزايند و در خم را مي‌بندند و در گوشه‌اي

خارج از هواي گرم اطاق مي‌گذارند. ازگيل سفت و خام،

پس از مدتي پخته و آبدار و خوشمزه مي‌شود.آوکونوس

 در اغلب خانه‌هاي گيلان تا بهار آينده يافت مي‌شود و

هر وقت هوس کنند ازگيل تر و تازه و پخته و رسيده و

خوشمزه را از خم بيرون مي‌آورند و آن را با گلپر و نمک

درسينه کش آفتاب مي‌خورند.(آو=آب و کونوس= ازگيل)

مردم کرمان، تا سحر انتظار مي‌کشند تا از قــــــارون

افسانه‌اي استقبال کنند. قارون در لباس هيزم شکن

براي خانواده‌هاي فقيــر تکه‌هاي چوب مي‌آورد. ايـن

چوب‌ها به طــلا تبديل مي‌شوند و براي آن خانــواده،

ثروت و برکت به همراه مي‌آورند.

Yalda 0.jpg

 

شب یلدای خوبی داشته باشید .

عزیزان! بیائید یکدیگر را امشب از خاطر نبریم و دراین

طولانی ترین شب سال، بهترین ها و برکات فراوان را

برای همدیگر بطلبیم .

 

آمین !

ارادتمند همگی شما ، تازه متولد

۲۹ آذر ۱۳۸۷ خورشیـــــــــــــدی 

  •  
  •  دسته بندي : اجتماعــــی

 

آيا به حکايت از هردست بدي  ، از همان دست هم

مي گيري اعتقاد داريد؟

ديشب که داشتم تکرار سريال "متشکرم" راازشبکه

پنج سيماي ج.ا.ا مي ديدم، موضوعي مرا به فکر فرو

برد. در قسمت ديشب اين سريال زيباي کره اي، مردم

جزيره به محض اينکه فهميدند،  پوم، (دخترکوچولوي

يونگشين که تنها با بچه اش و پدرش زندگي مي کنه )

ايدز داره، رفتارشان با اين خانواده عوض شد و حتي

نگذاشتند بچه هايشان به مدرسه جزيره بروند ! پوم،

که در دوران خردسالي،به علت تزريق خون آلوده در

بيمارستاني ،به ایــــــــــدز مبتلا شده، از برخـــــورد

نامناسب مردم جزيره باخود ؛ پي به بيماري خودبرد

و از خانه فرار کرد.

اين نوع برخورد، که متاسفانه در بيشتر جوامع بشري

شاهد آن هستيم، نه تنها رفتاري انساني نيست ،

بلکه به نظرمن حتي درحيوانات هم جايي ندارد.

حيوانات شايد مواقع گرسنگي، به نوعي حتي هم

نوع خودرا نيز بدرند، ولي درمواقع بيماري هرگز يکديگر

را ترک نمي کنند.

کاري که ما انسان ها ( اشرف مخلوقات) ،در برخي

موارد، به راحتي انجام مي دهيم ...

aids 1.jpg

.

aids2.png

 

آيا هيچ کدام از ما مطمئن هستيم که بيماري، روزي

گريبان مارا نخواهد گرفت ؟ خيلي از افرادي که به

ايدز مبتلا شدند، در روند ورود ويـــروس به بدنشان

بي گناه و بي تقصيرند.ازتزريق خون آلوده گرفته،

تا دندانپزشکي و گرفتن دستگيره خوني که شايد

از قبل الوده شده است ، همه اينها مي تواند ابتلا

به ايدز را در همه ما روزي سبب شود. پس اگر ما

ايدز گرفتيم، ديگران هم حتما" حق دارند که با رفتاري

زشت مارا ترک کنند، هرجا که مي رويم از شعاع

چندمتري از ما بگريزند، توهينمان کنند و ...؟

طبيعتا" پاسخ مي دهيم خير ...!

زماني، موفق شدم تلفني با دو خانم مبتلا به ايدز،

گفتگو  کنم.يکي از اين دو خانم با دلي پر از خون

مي گفت که از شوهر معتادش،به ایــــــدز  مبتلا

شده و از ميان دو فرزندش ، يکــي به اين بيماري

مبتلاست . اين خانم مي گفت که درمدرســـــــه،

چقدر فرزندش مورد تحقيـــــر هم کلاسي ها قرار

مي گيرد و حتي زماني کار کودک بخت برگشته به

اخراج از مدرسه نيز ،نزديک شده بود .

خانم ديگري که اوهم از شوهرش (که گويا انسان

نامتعهدي بوده) ايدز گرفته بود مي گفت که هربار

دندانش درد مي گيرد و کارش به دندانپزشکـــــي

مي افتد، دچار مشکلات بسياري مي شود.گــويا

پس از اينکه عنوان مي کند ايــــــــدز دارد( آنهم بر

حسب وجدان)، برخي از دندانپزشکي ها يا از ارائه

خدمات بهداشتي به او سر باز مي زنند و يا چنان

قيمتي به او براي کارهايش پيشنهاد مي کنند که

پرداخت آن مبلغ، از توان او خارج است.اويکبــــار با

بغض به من گفت:«آيا اين رفتار منو مجبور نمي کنه

که اگه دفعه بعدي به دندانپزشکي رفتم، ديگر

عنوان نکنم که ايدز دارم ؟»

حق را به او دادم... اين رفتاري که با او و امثال او در

جامعه مي شود، نه درست است و نه انساني ...

aids3.png

آيا خالق ما،باما چنين رفتاري دارد؟ در مطالعاتي

که داشتم دريافتم که خدا درکتب مقدس،خودراخداي

دردمندان، دردکشيده ، بيمارها و تردشدگان معرفـي

مي کند و اين کلام ،زماني که آنرا يافتم به شـــــدت

روي من تاثير گذاشت .

خدايي که مي گويد "افرادسالم ، خود کاملند ...  من

توجه خودرا معطوف به اينچنين انساني هايي که تنها

و مترودند، مي کنم ..."

شگفتا از عظمت تو اي يگانه خالق هستي بخش ...!

شگفتا از محبت بي حدو وصف تو که بي مانند است

و شايد همين صفات نيکو باشد که تورا شايسته

خدايي و پادشاهي بر کهکشان ها ساخته است .

به راستي ، خدايي ،فقط سزاوار توست و قلب ما

جز تو خدايي نمي شناسد... آمين !

در پايان اين مطلب از دولتمرداني که شايد اين متن

را روزي ببينند، درخواست مي کنم که براي بيماران

خاص،چون مبتلايان به ايدز، فکري استخوان دار بکنند.

به نظر من، اين افراد نياز به مراکز درماني خاص خود

را دارند، به نظر من اين افراد نيازمند داشتن مراکزي

خاص براي نگهداري ويژه و زندگي با همنوعان خود

هستند ...

به نظر من ! دولت بايد بيشتر در کنار مردم، براي

رضايت روحيه و احوال اينگونه بيماران، قدم بردارد

و ترديد نبايد کرد که برداشتن چنين قدم هايي ، هم

رضايت خدا وهم رضايت مردم رابه دنبال خواهدداشت .

و در خواستي از هموطنان عزيزم ...!

بزرگواران ! بيائيد قدم اول را خود برداريم.

ما تا خودرا اصلاح نکنيم، جامعه مان هيچگاه اصلاح

نخواهد شد .

بيائيد به وجدانمان قول بدهيم که اگر روزي به يک

بيمار مثلا مبتلا به ايدز برخورد کرديم، هرگز رفتارمان

نسبت به او تغيير نکند ، بلکه بار بي مهري ديگران

را نيز برعهده گرفته،به اين افراد محبت بيشتربکنيم .

تنها در اين صورت است که مي توانيم ايمان داشته

باشيم که در روزهاي بلا و سختي، يکي خواهد رسيد

که دستمان را بگيرد و ما از لبخند و دستان پرمحبت او،

خشنود خواهيم شد .

آمين !

راستی !

aids 4.jpg

اين نقاشي ، مربوط به پسر بچه اي

آمريكايي_ مكزيكي است كه از بدو تولد از مـــــادرش

ايدز گرفته است .اوهمچنين برنده جايزه بزرگ طراحي

 و نقاشي HOKOMO كه در ژاپن برگذار ميشه، نيز شده

است.

لازم به ذكر است كه اين نقاشي تابه حال برنده ي 16

جايزه بين المللي شده است و به عنوان نماد از اون

در NGO هاي مبارزه با بيماري ايدز استفاده مي شود.

...

 تازه متولد

28 آذر 1387 خورشيدي

  •  
  •  دسته بندي : اجتماعــــی

بیائید کمی باهم بخندیم ...

 

بيائيد باهم بخنديم ...

((قسمت دوم))

 

laugh2.jpg

 

غضنفر سواره تاکسي ميشه ، زنشو ميشونه روي صندلي

جلو که راننده تو آينه نبينتش !

...

سوسکه داشت از کيبرد بالا مي رفت، مادرش گفت قربون

استعداد ويرچوالت برم !!

...

لره از كنار جن رد ميشه...جن ميگه بسم الله،اين ديگه كي

بود؟!!!

...

رشتيه به دوستش ميگه تهران عجب جاييهااا... از در ترمينال

که مي ري بيرون ... با يه ماشين آخرين سيستم مي يان

دنبالت .... بعد مي برن بهترين رستوران شام مي دن از

اون ورم دربند و درکه و قليون و حال بعدم بهترين هتل و

چه تختي و رخت خوابي .. صبحم کلي پول مي زارن تو

جيبت و ..... ... رفيقش مي گه : برو بابا ... تو که تاحالا

تهران نرفتي ... مي گه: من نرفتم خانمم که رفته!!!

...

ترکه به زنش ميگه برو مهرتو بزار اجرا خونه بخريم!!!

...

ترکه ميره واسه تلفن همراه ثبت نام ميكنه، بهش

ميگن: تا سه ماه ديگه بهت تحويل ميديم. اونم رو

كمربندش يه پرچم ميزنه : به زودي دراين مكان يك

عدد موبايل افتتاح خواهد شد!!

...

معلم از بچه ها پرسيد:در اينده مي خواهيد چکاره بشيد؟

احمد: ناخدا .رامين:من مي خوام دکتر بشم .سارا : من

مي خوام يه مادر خوب بشم . رضا: من مي خوام به سارا

کمک کنم...!!!

...

ترکه داشته يکي رو بد جور مي زده و هي داد ميزده کمک

کمک! بهش ميگن بابا تو که داري اينو مي زني،تو چرا کمک

ميخواي؟ ميگه آخه اين گفته اگه بلند شم لهت مي کنم!!!

...

فالگير: فردا شوهرتون ميميره!

زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!

...

تيمارستان نوار کاست نوحه مي ذارن همه پا ميشن

مي رقصن به جز يکي ،مي ميگن اين حتما سالمه .

ازش مي پرسن تو چرا نمي رقصي ؟ ميگه:آخه من

عروسم!!!

laughing.jpg

....

به خروسه ميگن مرغ چند حرف داره؟ ميگه : قربونش

برم حرف نداره!

...

به ژاپنيه ميگن رفتي قزوين گردش؟ قزوين و چجوري

ديدي؟ ميگه ناشي باشي تاشي توشه!!!

...

حيف نون مي خواسته مين خنثي كنه، گوشاش

رو مي گيره پاش رو ميذاره رو مين!

...

گاو سرما مي خوره به جاي شير بستني ميده !!!

...

حيف نون تو صف برنج فروشي بوده، برنج تموم ميشه،

ميگه اشكال نداره ته ديگ بده !!!

...

به حيف نون ميگن: چرا از حموم مياي بيرون خيس

نيستي؟ ميگه: آخه با چتر ميرم!

...

غضنفر ميره خواستگاري، مادر- پدر دختره بهش جواب

رد ميدن، ميگن دختر ما داره درس ميخونه. غضنفر ميگه:

ايشكال نداره، من ميرم دو ساعت ديگه برميگردم!!!

...

غضنفر ميره خواستگاري، اسم دختره پروانه بوده

ولي غضنفر قاط زده بوده، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم!

خلاصه وقتي دختره مياد چايي تعارف كنه، غضنفر ميگه:

دست شما درد نكنه آهو خانوم! دختره شاكي ميشه،

ميگه: بابا اسمه من پروانه‌ست نه آهو. غضنفر ميگه:

اي بابا فرقي نداره... حيوون حيوونه ديگه!!!

...

غضنفر ميافته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش

ميارن!!!

...

غضنفر ساعت سه نصفه شب مست و پاتيل ميرسه

در خونه، هركار ميكرده نميتونسته كليد رو بكنه تو قفل

در. خلاصه اونقدر سر و صدا ميكنه تا زنش بيدار ميشه،

ازون بالا داد ميزئه: غضنفر اقا كليد بندازم؟! غضنفر ميگه:

نه بابا كليد دارم، سوراخ بنداز!!!

...

غضنفر رو داشتن به جرم قتل زنش محاكمه ميكردن،

دادستان ميگه: سنگدل‌! تو وقتي داشتي زنت رو

ميكشتي، نداي وجدانت رو نشنيدي؟!‌

غضنفر ميگه: نه والله! بس كه اين زنيكه جيغ و داد ميكرد

مگه ميذاشت ما چيزي بشنويم؟!!

...

غضنفر از طبقه صدم يه ساختمون مي‌پره پايين، به طبقه

پنجاهم كه ميرسه ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه

بخير گذشت!!!

...

به غضنفر ميگن: چند تا حيوون نام ببر كه پرواز كنه.

ميگه:‌ كبوتر، كلاغ، خر! بهش ميگن: بابا خر كه پرواز

نميكنه! ميگه: بابا خره ديگه، يهو ديدي پرواز كرد!!!

...

غضنفر ميره بقالي، ميگه: آقا نوشابه خانواده دارين؟

يارو ميگه: بعله. ميگه: به مجرد هم ميدين؟!!

...

غضنفر سرطان داشته، ميره مشهد خودشو با قفل و

زنجير ميبنده به پنجرة فولادي و كليد رو هم قورت ميده،

ميگه: تا شفا نگيرم نميرم! بعد يك ساعت خبر ميرسه

كه تو حـــــــرم بمب گذاشتن، غضنفر يك كم دست و پا

ميزنه، بعدِ يك مدت داد ميزنه: يا حضرت ابولفضل منو

از دست اين امام رضا نجات بده!!!

...

غضنفر ميخواسته بره بهشت زهرا، ‌گل گيرش نمياد

كمپوت مي‌بره!!!

...

غضنفر مي خواست نماز بخونه مهر نداشت امضا كرد !!!

...

غضنفر رو داشتن ميبردن اتاق عمل، ازش ميپرسن:

همراه داري؟ ميگه: آره، خاموشش كردم!!!

...

غضنفر تو مانور شركت ميكنه، اسير ميشه!

...

غضنفر مرده شور بوده، بعد از يه مدتي ميگيرنش دهنش

رو سرويس ميكنن. رفيقاش ميپرسن بابا مگه اين بيچاره

چي كار كرده بود؟ ميگن: اين پدرسوخته سوالاي شب اول

قبر رو تكثير كرده بود بين مرده‌ها تقسيم مي‌كرد!

...

غضنفر زنگ ميزنه 118، ميگه: ببخشيد شماره تلفن حاج

عباسو دارين؟! يارو ميگه: نه. غضنفر ميگه: پس من ميخونم

يادداشت كنين!

...

غضنفر از يكي ميپرسه قبله كدوم طرفه؟! يارو مي‌گه

مستقيم، غضنفر ميگه:‌ خيلي بايد برم؟!

...

وسط غضنفر آباد يه چاهي بوده، ‌هي ملت مي‌افتادن

توش،‌زخم و زيلي مي‌شدن. ميان تو شهرداري يك جلسه

برگذار مي‌كنن كه واسه اين مشكل يك راه حلي پيدا كنن.

يكي از مهندسا پا ميشه ميگه: يافتم! ما يك آمبولانس

مي‌گذاريم بغل اين چاه، ‌هركي افتاد توش رو سريع ببره

بيمارستان. ملت همه هورا مي‌كشن..آفرين!ايول!دمت گرم!‌

يك مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق كه همتون نفهميد!‌

آخه اينم شد راه حل؟! ملت ميگن، خوب تو ميگي چي‌كار

كنيم؟ يارو ميگه  : بابا تا اون آمبولانس طرف رو برسونــــه

بيمارستان، كه بدبخت جون داده،ما بايد يك بيمارستان كنار

اين چاه بسازيم، كه همه بهش سريع دسترسي داشته

باشن! ملت ديگه خيلي حال مي‌كنن، كف مي‌زنن سوت

مي‌كشن، كه ايول بابا تو چه مخي داري!‌

يهو يه مهندس ديگه پا ميشه ميگه: الحق هرچي بهمون

ميگن خر، حقمونه! آخه اين شد راه حل؟! اين همه خرج

كنيم يك بيمارستان بسازيم كنار چاه كه چي بشه؟ مردم

تعجب مي‌كنن،‌ميگن: خوب تو ميگي چيكار كنيم؟ يارو

ميگه: بابا اين كه واضحه ، ما اين چاهو پــــــر مي‌كنيم،

مي ريم نزديك يك بيمارستان يك چاه مي‌زنيم!

...

غضنفر 19 تا بچه داشته،‌ بهش ميگن: چرا يك بچه ديگه

نمياري، رُند شه؟! ميگه: فرزند كمتر، زندگي بهتر!

...

عربه هي ميگوزيده، بعدش يك ليوان آب ميخورده. ازش

ميپرسن: چرا هي بعد از گوزيدن آب ميخوري؟ ميگه: ولك،

اگه آب نخورم كه گرد و خاك ميشه!

Baby1.jpg

 

...

غضنفر زنگ ميزنه به صدا سيما، ميگه: بابا اين چه

وضعيه؟! اين سريال امام علي كه همش بدآموزي داره!

يارو ميگه:‌چرا آقا؟‌ براي چي؟ غضنفر ميگه:‌ بابا الان دو سه

هفته‌ست هروقت ميام پسرمو تنبيه كنم،‌ ميدوه ميره تو

كوچه لخت ميشه!؟!!!

...

يه بار تو آبادان مسابقه تقليد صداي داريوش برگزار ميشه،

داريوش مياد چهارم ميشه!

...

دو تا مرغ داشتن با هم درد دل مي‌كردند مرغ اولي مي‌گه:

خواهر من تو كيف دخترم پر خروس پيدا كردم مرغ دومي‌

مي‌گه: اين كه چيزي نيست من تو كيف دخترم تخم مرغ

پيدا كردم!؟!؟؟!!

...

غضنفر ميره حج سرش تو سنگ حجر السود گير مي‌كنه

مي‌گه خدا منو نخور!!

...

غضنفر سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته‌: ظرفيت 12

نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيه‌ها! حالا 11 نفر ديگه از كجا

بيارم؟!

...

غضنفر ميره مکه خانه خدا وقتي برمي گرده رفيقش بهش

ميگه مکه چه خبر غضنفر ميگه خدا خونه نبود مردم علاف

شدند؟؟

...

غضنفر ميميره، باباش رضايت نميده!

...

غضنفر پرتقال خوني ميخوره، ايدز ميگيره!

...

از غضنفر ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان

و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف

ايران چي ميشه؟ غضنفر ميگه: ايلده چي ميشه نداره

كه، ايران ميره جام جهاني!

...

از غضنفر ميپرسن: ميدوني USA مخفف چيه؟ ميگه:

يوم‌الله سيزده آبان!

...

غضنفر به رفيقش ميگه: ميخوام دختر شاه رو بگيرم!

رفيقش ميگه: چرت نگو مومن! مگه كشكيه؟! غضنفر

ميگه: بابا من كه راضيم، ننم هم كه راضيه، فقط مونده

شاه و دخترش!

...

غضنفر تودستشويي مرد روحش به هواکش گير کرد!!!

...

ميخواستن غضنفر روشكنجه روحي بدن،ميفرستنش

تو يك اتاق گرد، ميگن برو يك گوشه بشين!

...

غضنفر تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين

برميگشته خونه، يهو ميبينه يكجا كوه ريزش كرده،

يك قطار هم داره ازون دور مياد! خلاصه جنگي لباساشو

درمياره و آتيش ميزنه، ميره اون جلو واميسته. راننده

قطاره هم كه آتيشو ميبينه ميزنه رو ترمز و قطار وا

مي ایسته. همچين كه قطار واستاد، غضنفر يك نارنجك

درمياره، ميندازه زير قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار

ميشن! خلاصه غضنفر رو ميگيرن ميبيرن بازجويي، اونجا

بازجوه بهش ميتوپه كه: مرتيكة خر! نه به اون لباس آتيش

زدنت، نه به اون نارنجك انداختنت!آخه تو چه مرگت بود؟!

غضنفر ميزنه زير گريه، ميگه: جناب سروان به خدا من از

بچگي اين دهقان فداكارو حسين فهميده رو قاطي ميكردم!

...

بعد از عمري داريوش مياد ايرن، اجرا زنده ميگذاره تو

استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون رو

خفه ميكردن، داريوش هم مياد حال بده،از ملت ميپرسه:

چي ميخواين براتون بخونم؟ غضنفر ازون پشت داد

ميزنه: اِبي بخون.. اِبي بـخـون!

...

به غضنفر ميگن آرزوت چيه ميگه دوست داشتم

غضنفر آباد پايتخت بودميگن چرا؟ آخه به ما مي‌گفتند

بچه تهرون!!

...

سياه پوسته ميگوزه زنش تايک هفته دوده جمع مي کرده!

...

غضنفر ميره کله پاچه فروشي يارو بهش ميگه:قربون چشم

بذارم!ترکه ميگه ي لحظه صبرکن قايم شم!

 

 

 شادباشید عزیزان !

 

 

 

  •  
  •  دسته بندي :

 

براي اينکه روحيه همه مان کمي عوض بشه بيائيد کمي باهم بخنديم.

اصلا" گورباباي مشکلات اين دنيا که مسببش شيطانه ! پس به کوري

چشم اون شيطان که مي خواهد هميشه مارا غمگين ببيند، بيائيد با

هم بخنديم ...

                                         (( قسمت اول))

 

به يه ترکه مي گن برو با اره برقي 1000تا درخت بکن

مي ره 996 تا مي کنه خسته مي شه مي شينه

مي گن چرا نشستي؟ روشنش کن 4تا ديگه هم بکن

مي گه : ا مگه روشنم مي شه؟

...

تعريف مشاغل مختلف:

سياستمدار: کسي است که مي تواند به شما بگويد به

جهنم برويد، منتها به نحوي که شما براي اين سفر لحظه

شماري کنيد !

مشاور: کسي است که ساعت شما راازدستتان باز مي کند

و بعد به شما مي گويد ساعت چند است!!!

حسابدار: کسي است که قيمت هر چيز را مي داند ولي

ارزش هيچ چيز را نمي داند !!!

بانکدار: کسي است هنگامي که هوا آفتابي است چترش را

به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن

 را مي خواهد !!!

اقتصاددان: کسي است که فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي

که ديروز پيش بيني کرده بود امروز اتفاق نيفتاد!!!

روزنامه نگار: کسي است که %50 از وقتش به نگفتــــــــن

 چيزهايي که مي داند مي گذرد و %50 بقيه وقتش به صحبت

کردن در مورد چيزهايي که نمي داند !!!

رياضيدان: مرد کوري است که در يک اتاق تاريک بدنبال گربه

سياهيه مي گردد که آنجا نيست !!!

هنرمند مدرن: کسي است که رنگ را بر روي بوم مي پاشد

و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.

فيلسوف: کسي است که براي عده اي که خوابند حرف

مي زند.

روانشناس: کسي است که از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را

بپرسد که همسرتان مجاني از شما مي پرسد !!!

جامعه شناس: کسي است که وقتي ماشين خوشگلي از

خيابان رد مي شودو همه مردم به آن نگاه مي کنند، او به

مردم نگاه مي کند.

برنامه نويس: کسي است که مشکلي که از وجودش بي خبر

بوديد را به روشي که نمي فهميد حل مي کند.

....

يه اصفهاني مي گن اگه سردت شد چيكار مي كني؟

مي گه ميرم بغل بخاري

مي گن اگه خيلي سردت شد چي؟

مي گه ميرم به بخاري نزديك تر ميشم

مي گن اگه خيييلي سردت شد چي ؟

ميگه ميرم به بخاري مي چسبم

مي گن اگه خيييييلي خيييلي سردت شد چي؟

مي گه ميرم بخاري رو روشن مي كنم!!!

...

khandeh 2.jpg

 

 

از ترکه مي پرسن اسم سعدي چيه ؟ميگه: ميدون!!!

...

افغاني ميره تو خونه زنه دزدي, زنه ميترسه ميگه بيا

اين پول و طلا براي تو , افغاني ميگه خودتو به اون راه

نزن, بگو نون خشک ها کجاست ؟ !!!

...

يارو ميره عروسي مي بينه رو سر عروس پنج هزاري

و تراول مي ريزن، واسه اين كه كم نياره عابر بانكش رو

در مياره مي كشه وسط سينه ي عروس !!!

...

رشتيه مياد خونه ميبينه بچه ها حسابي شلوغ پلوغ كردن .

مي‌گيره همه رو ميزنه و ساكتشون ميكنه, بجز يكي كه

اصلا هيچي بهش نمي‌گه. رفيقش بهش ميگه: بابا چرا

اينقدر بين بچه هات فرق ميگذاري؟ رشتيه ميگه: آخه اون

يكي سيده !!!

...

تو مراسم ختم يه بنده خدايي مي گن : مرحوم وصيت

 کرده سياه نپوشين . يکي داد ميزنه مرحوم .... خورده

ما به احترامش مي پوشيم !!!

...

از رشتيه ميپرسن چرا تا زن گرفتي..؟ميگه: يوهو ديدي

 مهمون اومد !!!

...

غضنفر مسجد مي سازه، هر كاري مي‌كنه مي‌بينه كسي

نمياد اونجا نماز بخونه! يه تابلو ميزنه رو سردر مسجد و

مي‌نويسه: نماز صبح، يك ركعت، بدون وضو !!!

...

تركه مي ره خونه بخره آقاهه يه خونه بهش نشون

مي ده ,مي گه اين خونه استخر داره، جگوزي داره…

تركه مي گه: عجب! ما قبلا همين طوري ازمون  در می رفت

حالا ديگه جاشم مشخص كردن؟

...

khandeh1.jpg

 پروفایل من در بلاگفا!

  http://tavalodino.blogfa.com/profile

....

شاد باشید عزیزانم .

در این صفحه به هیچ وجه قصدتوهین به ملیت، لحجه و یا چیز دیگری

وجود ندارد... بلکه فقط از ته دل خندیدن ،نیت ایجاد آن بوده است .

تازه متولد.

۲۵ آذر ۱۳۸۷ خورشیدی

منبع: سایت شاغلام

http://shagholam.com/main/

  •  
  •  دسته بندي :

 

در نيويورک، بروکلين، مدرسه اي هست که مربوط

به بچه هاي داراي ناتواني ذهني است. در ضيافت

شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي

مدرسه بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که

هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود...

او با گريه فرياد زد: کمال در بچه من "شايــــــــا"

کجاست؟

هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است، اما بچه

من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها

مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي

رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در

مورد شايا کجاست ؟! افرادي که در جمع بودند

شوکه و اندوهگين شدند ...

پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا

بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه

در روشي هست که ديگران با اون رفتار مي کنند و

سپس داستان زير را درباره شايا گفت:

يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند

تعدادي بچه را ديد که بيسبال بازي مي کردند.

شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟!

پدر شايا مي دونست که پسرش بازي بلد نيست

و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان، اما او

فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس

يکي بودن با اون بچه هــــا مي کنه. پس به يکي از

بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي

کنه؟! اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر

آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و خودش گفت:

ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است.

فکر مي کنم اون بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش

مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم...

درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه

مي دونستند که اين غير ممکنه زيرا شايا حتي بلد

نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا

براي زدن ضربه رفت،توپ گير چند قدمي نزديک شد

تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه

ضربه ارومي بزنه...اولين توپ که پرتاب شد، شايا

ناشيانه زد و از دست داد! يکي از هم تيمي هاي

شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و روبروي

پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو

آمد و اروم توپ رو انداخت. شايا و هم تيميش ضربه

آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو

برداشت و مي تونست به اولين نفر تيمش بده و

شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام مي شد...

اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول

تيمش انداخت و همه داد زدند : شايا، برو به خط اول،

برو به خط اول!!! تا به حال شايا به خط اول ندويده

بود!

شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب

دويد. وقتي که شايا به خط اول رسيد، بازيکني که

اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که

امتياز بگيره و شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد

که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور

خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2،

بدو به خط 2 !!! شايا بسمت خط دوم دويد. دراين

هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق

حلقه زده بودند. همينکه شايا به خط دوم رسيد،

همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتي به 3 رسيد، افراد

هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به

خط خانه...!

شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو

مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه

اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده

باشه...

 

پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت:

اون 18 پسر به کمال رسيدند....

Baseball.jpg

-------------------------------------------------------------

و درنهايت تاسف خبردار شدم که "رضا ارحام صدر" کمدين تئاتر کشورمان

يكشنبه 24 آذر ، در منزل مسكوني خود در شهر اصفهان در 85 سالگي

از دنيا رفته است .

ياد او، مرحوم فرديــن ، رضا بيکمانوردي و زنده ياد شکيبايي ؛ هميشه

زنده باد ...

 

روحش شاد !

Arham sadr 1.jpg

 

 

  •  
  •  دسته بندي : داستان کوتاه

درد دل یک انسان دردکشیده ...

 

هيچ وقت فکر نمي کردم که در سي سالگي ام ، دنيا اينقدر

برام تيره و تار شود .هميشه وقتي کودک بودم، فکر مي کردم

سي سالگي زمان تجربه زيباترين لحظات بالغانه يک زندگي

شيرين است ولي ... ولي اينطور نيست !

در کلاسي از زبان استادي شنيدم که از وقايع آخر ،سخن

مي گفت.ازعلائم ظهور منجي ...اززمان داوري نور بر زمين ...

يکي از علائم اين بود. اينکه آدم ها در زمان آخر، بي محبت و

نسبت به هم سر مي شوند. يکه خوردم ! درست بود...

الان انگار همينطور شده . آدم ها شدند يک تيکه چوب...

يک تيکه آهن که انگار پرشدن از خاک کبر و غرور و آراسته

شدند به لباس پرزرق و برق ريـــا !

واقعا" انگار زمان آخره چون حرمت هااز بين رفته ...

تفاوت راست و دروغ و نميشه فهميد ...

به روت لبخند مي زنند ولي به قول فروغ عزيز، انگار طناب

دارت را در ذهن مي بافند...

آري زمان هاي آخره ...

مي دانيد دختري را مي شناسم که تودلش درد، زياده .

ديگران معتقدند بيشتر از سنش کشيده ... ولي اين

کشيدن ها باعث شده تا متفاوت از بقيه باشه . طور

ديگري ببينه ، طور ديگري بيانديشه و قلبش هم طور

ديگري بزنه ...

ازآن دختر شنيدم که چطور در زمان تاهلش، با او رفتار

شد. اينکه گير چه خانواده اي افتاده بود، که خودشان

راآنقدر بالا مي ديدند، که مي خواستند يا دختر شبيه آنان

شود، يا خودش با پاي خودش از زندگي مشترکي که با

عشق و زحمت ساخته بودش، بيرون برود.

اين دختر، با سختي زيادي به عشقش رسيده بود.

کسي که قبل از ازدواج ،خيلي دوستش داشت ...

نمي دانم ، نمي دانم شايد هم الان هم ... ، بگذريم !

اين دختر از اول زندگي خودرا با خانواده اي روبرو

ديد، که اصلا به او و خانواده اش علاقه نداشتند.

خانواده اي که فکر مي کردند،فقط خودشان درست مي بينند،

فقط خودشان درست فکر مي کنندو ديگراني که مثل آنان

نبيستند، پس حتما در شان آنها نيستند و رفت و آمدباآنها،

برايشان کسرشان به حساب مي آمد.اين دقيقا" جمله اي

بود که مادرشوهر آن دختر، يکبار در چشمانش نگريست و

راحت به زبان آورد.

 

و آن دختر..

و آن دختر در آن لحظه شکست !

توهين بزرگي بود. تحقير شديدي بود ... اما بخاطر زندگي اش

سکوت کرد و حتي روي مادرشوهرش را بعداز آن حرفهايي که

جنسشان همه از خار بود، بوسيد .

اما کم محلي ها ادامه داشت .بي تفاوتي ها ادامه داشت .

خانواده شوهر،آن عروس را ديگر نمي خواستند.از اول هم

نمي خواستند ... هيچ وقت نمي خواستند !

اين حس و رفتار آنان، کم کم روي عروس تاثير گذاشت .

عروس که با کلي آرزو اميد به خانه بخت رفته بود، خودش

رادرميان آن خانواده و حتي همسرش، بيگانه يافت . ديگر

زندگي برايش شيرين نبود. اعصابش ضعيف شده و با کوچکترين

تلنگري، آسان مي شکست.. ازکوره درمي رفت... بدجور!

ديگراني که مي شناختنش مي گفتند انگار ديوانه شده ...

آري !

واقعا ديوانه شده بود.

نمي توانست رل بازي کند. نمي توانست آنطوري وانمود کند

 که نيست ... هرگز نبوده !

از طرفي همسرش هم ديگر بااو يار نبود. اوهم خسته شده

بود ...

براي اوهم ديگر ادامه اين شکل از زندگي، ديگر ميسر نبود .

 

او هم از اينهمه فشار رواني ، خسته بود .

 

او هم خسته بود ...

 

اين زندگي شکست !

به زشت ترين نحو ممکن هم شکست .

بدجور شکست !

تلخ و سياه ... پر از درد و گريه ...

حالا آن دختر نمي داند که آن مادرشوهر چقدر خوشحال

است ؟

چقدر از اين رخداد راضي است ؟

آيا به مراد دلش رسيده ؟ آخه ديگه آن دختر بخت برگشته

وخانواده اش ديگه نبودند که باعث کسرشان آنها ،جلوي

فاميلشان بشوند . پس حتما عاليه ؟

آن دختر، هروقت که دلش مي گيرد ... مرور مي کند

رفتارهاي مادرشوهر و خانواده شوهرسابقش را و ...

سخت مي گريد .

 

او دلش شکسته ...

او از کسي ، رنجش بدي به دل دارد.

او از آن خانواده که آنقدر خودشان را موجه مي پنداشتند،

شديدا" دلگير است ...

geryeh.png

 

  •  
  •  دسته بندي : صداي شاتر دلم !

پریـــــــــــــــــــــــــا ...

تقدیم به روح بزرگ احدشاملو

و

عمـــــو قندک میرزای عزیزم

 

shamlo2.png

 

پریا

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

زنده یاد احمدشاملو

shamloo1.jpg

  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

مشکلات ،چو خاک !

 

کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي

يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ

رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر

نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک

پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .

مردم باسطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هربار

خاک هاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و

وقتي خـــاک زير پاش بالا مي آمد سعي مي کرد بره روي

 خاک ها .

روستايي ها همينطوربه زنده به گورکردن الاغ بيچاره

ادامه دادندو الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد

تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .

 

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و

ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم

مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات

سکويي  بسازيم براي صعود !

 

آمین !

piroozi1.jpg

....

باتشکر از گلادیاتور

http://www.cloob.com/name/soltan80

piroozi2.png

  •  
  •  دسته بندي : داستان کوتاه

به باغ همسفــــــــــــــــران

 

صدا كن مرا.
صدای تو خوب است.


صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌كرد.
و خاصیت عشق این است.

كسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت كنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربك‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌كنند.
بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم كن
(و یك‌بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یك سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم كرد.)

در این كوچه‌هایی كه تاریك هستند
من از حاصل ضرب تردید و كبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی كه خاك سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حكایت كن از بمب‌هایی كه من خواب بودم، و افتاد.
حكایت كن از گونه‌هایی كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری كه چرخ زره‌پوش از روی رویای كودك گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یك باغ خواهم نشانید.

 

زنده یاد سهراب سپهری

169qq6t.jpg

  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

راه مـــــــــــــــــــــــن ...

 

 

نامم را پدرم انتخاب کرد،

نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم!

ديگر بس است!

راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.........

 

دکتر علي شريعتي

 

Flowers_-_Spring_Road.jpg

  •  
  •  دسته بندي : صداي شاتر دلم !

 

bgf_logo.png

روزي يکي از بندگان خدا، شاکي از عدالت خداوندي شد !

_ آيا تو واقعا" عادلي ؟ اين چگونه عدالت است که همه روزه

ما شاهد اينهمه بي عدالتي هستيم؟ تو چگونه عادلــــــي؟

عدالتت را به من ثابت کن!

نداي اين مرد، به گوش خدا رسيد .خدا،لبخندي زد و يکي از

فرشتگانش را به جانب آن مرد فرستاد.

_ من فرشته اي از جانب باريتعالي هستم ! تام! با من به

سفري بيا !

تام، با پرخاش به فرشته گفت:«براي چه بيايم؟ چه چيزي

در اين سفر براي من نهفته است؟»

_ مگر نمي خواهي با عدالت خدا آشنا شوي؟ پس با من

بيا !

تام، کوله بارش را بست و با فرشته به راه افتاد. به اولين

خانه اي که رسيدند، صاحبخانه که مردي فقير بود،باآغوش

باز پذيراي آنان شد.

آن صاحبخانه فقير از مال دنيا، يک جام طلا داشت که آنرا

در بوفه اطاق خود، پنهان ساخته بود. به هنگام ترک منزل

آن مرد، فرشته ،جام طلا را با خود برداشت و رفت . همراه

فرشته از اينکار او عصباني شد و با پرخاش به او گفت: «اين

چه کاراست که انجام مي دهي؟ اين مرد فقير اينهمه از ما

خوب پذيرايي کرد! آيا جواب رادمردي او اينچنين کار سخيفي

بود؟ »

فرشته با لبخند به او گفت:« مگر نمي خواهي عدالت باريتعالي

را ببيني؟ پس شکفه نکن و بامن بيا!»

تام، با عصبانيت همراه فرشته ،به راه خود ادامه داد. به منزلي

ديگر رسيدند. در را کوفتند! شخصي با عصبانيت به آنها گفت

که چه مي خواهند؟ فرشته گفت که خسته اند! در منزل خود

به ما جايي براي استراحت بده !

_ جايي ندارم ! برويد پي کار خود ! هرررررري !

تام عصباني تر از قبل به فرشته گفت که بيا از اينجا برويم! چه

مرد بي ادبي!

فرشته باز در آن منزل را کوبيد! اگر به ما جاييي نمي دهيد لااقل

اين هديه رااز ما بپذيريد! ودر آن لحظه، فرشته، جام طـــــلا را به

حياط خانه آن مردثروتمند انداخت !

تام که گيج تر شده بود، با عصبانيت هرچه تمام به فرشته گفت:

«اي ابله! اين چه کار احمقانه اي بود که تو کردي؟ از آن فقير

کندي و به اين مرد بي ادب ثروتمند دادي؟ !!! اين است عدالت

باريتعالي؟!!!»

فرشته لبخندي زدو گفت: با من بيا!

انها در راه، به منزل ديگري رسيدند. خانواده اي بسيار فقير که

باروي خوش پذيراي آنان شدند.اما موقع رفتن فرشته کبريتي

کشيد و خانه آنان را به آتش کشيد!

تام که ديگر از شدت عصبانيت درحال انفجار بود، برسر فرشته

فرياد کشيد و علت اينکاررا جويا شد .

فرشته باز با لبخند به او گفت : عدالت الهي است ! مشکلي

داري؟

تام که ديگر از فرشته متنفر شده بود،با عصبانيت و پرخاش

فرياد کشيد:« اگر اين عدالت خداوند است ! پس او اصلا" عادل

نيست ! آخر اين چه عدالت است؟ جام طلارا از مرد فقيـــــــر

مي گيري و به مرد متمول مي بخشي! خانه فقيران را به آتش

مي کشي ؟ آخر اين عدالت است؟!!!»

فرشته لبخندي زدو به تام گفت: « جام طلا رااز آن مرد فقير

گرفتم، چون آن مرد ثروتمند همسايه اش در آن سم ريخته

بود و قصد جان آن مرد بيچاره را داشت! پس جام طلا را به

خودش بازگرداندم تا خود او از سم آن ليوان بنوشد! و...

و آن خانواده فقير که کلبه شان را به آتش کشيدم، آنها

بدهي بسيار زيادي داشتند و فقط سه روز ديگر براي

پرداخت آن برايشان مهلت باقي مانده بود. پس بايد به پولي

عظيم دست مي يافتند ... انها خبر نداشتند که زير کلبه

چوبي شان چه گنج عظيمي نهفته است . من کلبه را به

آتش کشيدم تا آنان به بازسازي خانه مشغول گشته ،

با کندن زمين زير خانه، به آن گنج دست يابند ! اين است

عدالت الهي ...»

1parvazzz.jpg

اين داستان را هفته پيش ،يکي از اساتيـــد عزيـــــــزم در

کلاس درسي،براي همه دانشجويـــان تعريف کرد. انقـــدر

حکيمانه و پر از معرفت بود که دلم نيامد آنرا براي شمــا

دوستان مهربانم، تعريف نکنم. باشد که براي شما عزيزان

نيز، ارزشمند و پراز اندرز باشد.

 

آمين!

تازه متولد

10 آذر 1387 خورشيدي

 

 

  •  
  •  دسته بندي : داستان کوتاه

پایان شب سیه ، سپید است ...

 

بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه ی عشق،

تر است ..

 

1zxurn5.jpg

 

من بازگشتم ...

  •  
  •  دسته بندي : صداي شاتر دلم !

کلامی پر از حکمت !

 

می‌توانید کسی را زندانی کنید اما عقیده‌اش را نه !

می‌توانید کسی را تبعید کنید اما عقیده‌اش را نــــه!

می‌توانید کسی را بکشید، اما باورش را نـــــه... !

 

(زنده یاد بی‌نظیر بوتو)

binazir boto.jpg

 

باتشکر از امیر عزیز، برای یادآوری این سخنان پرحکمت ! 

  •  
  •  دسته بندي : صداي شاتر دلم !

دوستان من

 

..
فریادسکوت
كد لوگوي فريادسکوت
.. ..
مهرنگار
..

کلیک کنید:Click

.. ..
..