خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غمهاي دگر غير از غم عشقت، رها کن
62 posts
تقديم به روح بزرگ تمام رادمرداني که در جنگ هشت
ساله کشورمان،جان خودرا خالصانه به پاي حفظ کيان
وطن، فدا کردند و به نــــــــــــور رسيدند...
....

تير خورده بود ...
چندلحظه اي مي شد که پشت سنگر، از زور درد
به خود مي پيچيد . هيچ کس پيش او نبود . باقـي
همسنگرهايش به سمت مواضع دشمـــــن بعثي
پيش رفته بودند ... او عقب تر سنگر گرفته بود تــا
هواي همرزمانش را از پشت سر داشته باشد.
هوا در عين اينکه سرد بود،پراز گرد وخاک شده بود،
به قول معروف، چشم چشمو نمي ديد.
کـــوروش، آرام دست به جيب لباسش برد و عکس
کوچکي که از خانواده به همراه داشت ، نگريست .
درد، تمام وجودش را فراگرفته بود و اطرافش پراز
خون بود. درحاليکه گريه مي کرد، با نوک انگشتش،
صورت دخترکوچولوي خود را از روي عکسي که در
دست داشت، نوازش کرد...
در آن لحظات ،به خاطرآورد روزي که دخترش رويا،
به دنياآمده بود. آنقدر در بيمارستان، از اقوام آمده
بودند که در اطاق،جايي براي سوزن انداختن نبود.
به يــــــــاد آورد ،زماني که همسرش را روي تخت
بيمارستان بوسيد، به او پيشنهاد دادکه اسم هديه
خداونديشان را "رويـــــــا" بگذراند . چراکه او واقعـا"
بزرگترين روياي زندگي مشترکشان شده بود.
او درهمين فکرها و مرور خاطرات خودبود که متوجه
نـــورعظيمـي ، کنار خود شد . آمد که تقلا کند ولي
آنقدر خون از او رفته بود که ناي تکان خوردن را نيز
نداشت.
نـــــور به سمتش آمده ، دست بر بدن پراز خون او
گذاشت وگفت: "فرزند، آرام باش ! خون تو از زمين،
نزد من فرياد برآورد ... من نداي مظلــــوميت تو را
شنيدم. اين خاک، مدتهاست که نزد من ،فريـــــاد
برمي آورد..."
کوروش که ديگر توان سخن گفتـــــــن نداشت، با
چشماني پراز اشک،به نورخيره شد.او در آن لحظه
ديد، فضايي پراز آرامش و لطـــائف غيرقابل وصف،
روياوار به سمتش مي آيد.
دست دراز کرد ...
نور دستش را گرفت. او به آن فضا،واردشده بود ...

به جسم غرق خون خودنگريست. او ديگر درد
نداشت.سبک شده بود. به سمتي ديگر نگريست.
رويا کوچولو داشت در حياط خانه، کنار حوض بازي
مي کرد. به او نزديک شد.. روي اورا بوسيد.
تعجبي همراه با ترس، يک لحظه تمام وجودش را
گرفت .پس سنگر چه شد؟ من اينجا چه مي کنم؟
نور به او خنديد وگفت:" فرزند! تو با مني ... بامن
خواهي بود. هميشه ... هرلحظه !"
براي کوروش، هميشه "پرواز" واژه اي غريب بود.
نمي فهميد، پرواز يعني چه؟ ولي در آن لحظات،
باتمام وجودش، پرواز را حس کرده بود. او شده
بود "پرواز"... پرواز شده بود او ...
نــــور ، اورا در آغوش کشيد. او به چيزي فراتر از
"پرواز" رسيده بود. او با نـــور، یکــي شده بود...
آمين !
تازه متولد
29 دي 1387 خورشيدي
61 posts
از من بارها پرسیده شده است که چرا اسم وبلاگت،
"تولدی دیگر" است ؟
دوستان عزیز ! علت ارادت قلبی من به "فروغ فرخزاد"
و شعر ایشان، به همین نام است ...


تولدي ديگر
همه هستي من آيه تاريکيست
که ترا در خود تکرار کنان
به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا آه کشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت و آب و آتش پيوند زدم
زندگي شايد
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است که از مدرسه بر مي گردد
زندگي شايد افروختن سيگاري باشد در فاصله رخوتناک
دو همآغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
که کلاه از سر بر ميدارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد صبح بخير
زندگي شايد آن لحظه مسدوديست
که نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
که من آن را با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت
در اتاقي که به اندازه يک تنهاييست
دل من
که به اندازه يک عشقست
به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد
به زوال زيباي گلها در گلدان
به نهالي که تو در باغچه خانه مان کاشته اي
و به آواز قناري ها
که به اندازه يک پنجره مي خوانند
آه ...
سهم من اينست
سهم من اينست
سهم من
آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد
سهم من پايين رفتن از يک پله متروکست
و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدايي جان دادن که به من مي گويد
دستهايت را دوست ميدارم
دستهايم را در باغچه مي کارم
سبز خواهم شد مي دانم مي دانم مي دانم
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم
تخم خواهند گذاشت
گوشواري به دو گوشم مي آويزم
از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم
کوچه اي هست که در آنجا
پسراني که به من عاشق بودند هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر
به تبسم معصوم دخترکي مي انديشند که يک
شب او را باد با خود برد
کوچه اي هست که قلب من آن را
از محله هاي کودکيم دزديده ست
سفر حجمي در خط زمان
و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن
حجمي از تصويري آگاه
که ز مهماني يک آينه بر ميگردد
و بدينسانست
که کسي مي ميرد
و کسي مي ماند
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد
مرواريدي صيد نخواهد کرد
من
پري کوچک غمگيني را
مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد
و دلش را در يک ني لبک چوبين
مي نوازد آرام آرام
پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه مي ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد
زنده یاد فروغ فرخزاد![]()

حس شما درباره این شعر چیست ؟
60 posts
راه آسمان باز است
.راه آسمان باز است ...
راه پرواز ميسر
راه آسمان باز است
راه نور آسماني ...
بالها را باز بايد کرد.
بالها ،قدرت پرواز دارند؛ باورشان بايد کرد .
به قدرت بالهاي پرواز، ايمــان بايد داشت .
بايد ايمان داشت که آنجا، نور؛
ميهمان خسته نگاههاي تشنه است .
بايد ايمان داشت که آنجا، گرما
ميهمان دلهاي سرد از نامردمي هاست ...
به بالهايم نگريستم ...
قدرت پرواز نداشتند هنوز !
ولي ...
با جان پرواز، مراوداتي دارند.
به دستهايم نگريستم !
آنها را با خود نخواهم برد ...
اراده کردم دستانم را، کنار دستان فروغ،
درباغچه کوچک خوشبختي، بکارم !
تا بواسطه آن دستها، گنجشکهاي عاشق
درحفره جوهري انگشتان من نيز،
لانه بسازند
تخم کنند
و حيات باشد، همواري حيات آنها ...
راه آسمان باز است ...
بال هايم با پرواز بيگانه نی اند
بالهاي من، راز پـــرواز ،مي دانند .
نوري که درمن است هنوز،
پروازهاي قبلي را، به خاطر آورد...
راه آسمان باز است ...
تازه متولد
26 دي 1387 خورشيدي
------------------------
گاهي اوقات مي نويسم...
شايد بي قاعـــــده باشند. شايد مشوش و
بي نظم!
ايرادهاي آنچه را که خوانديد، به بزرگي مرام
خود، برمن ببخشاييد.
کلمات اين مطلب ، خودبخود به ذهنــم آمدند
و انگشتان من،که هميشه مطيع بي چون وچراي
ذهنم اند؛ آنرا برصفحه اي سفيداز نو، جاودانـه
ساختند؛ تااز من يادگاري باشد در ذهن دوستان.
59 posts
ومی بارد با غرور ولی آرام
برف بر پهنه بزرگ شهرم ...
برف ، همیشه آرام و باغرور می بارد...
به یاد کلام نادرابراهیمی افتادم که می گفت:
« عاشق زمزمه می کند٬ فرياد نمی کشـد.»
برف هم برای من ، همون حکمو داره ....

58 posts
پيش خود مي انديشيدم که مرده ام ...
فکر مي کردم زندگي برايم به آخر رسيده .
فکر مي کردم که حتی ديگر عاشق نخواهم
شد.
ذهنم شده بود، پراز افکار پـــــوچ و بيهوده ...
در اوج تنهايي و ذلتي که گرفتارش بودم؛ آن
نـــــــــــــــــور هويدا شد.
نوري که با عظمتش ،لمسم کرد. نوري که با
آتشش، زباله هاي ياس و نااميـــــدي جسم و
فکرم را سوزاند.
او بمن نجات بخشيد ...
او مرا نجات داد .
او دستهايم را گرفت، از گودال مصــائب بيرونم
کشيد. او درحالي که لبخندي بر لبانش داشت،
من آلوده را درآغوش کشيد.
فکر نمي کردم که هيچ وقت لايق آغــــوش او
باشم ... ولي آن نور، عظيم بود. آن نور... بوي
خدارا مي داد ...
آن نور ... خود خـــــــــــــــــدا بود .

آن نور، بخشنده بود ... غم دلم را از گناهاني
که کرده بودم، حس کرد. مرا بخشيـــــــد ...
به او گفتم : من بنده اي بيش نيستم ...
مرا در آغوش کشيد و گفت: از اين پس، فرزند
خواهي بود .
به او گفتم: من لايق نيستم !
مرا سفت تر در آغوش گرفت وگفت: اگر لايق
نبودي، پس در آغوش من چه مي کني ... اگر
لايق نبودي، دامـــاد به سويت نمي آمد ...
نـــــور، پس از اينکه اشگهايم را از گونه ام پاک
نمود، دست مرا در دستانش فشرد . به آسمان
نگاه کرد ...
به من گفت : با من به آسمان بيــــا ...
در آنجا ... آرامشي ابدي حاکم است . آنجا پراز
شادي هاي ناب است .با من مي آيي ؟
به او گفتم: آري ...
درآن لحظه خيره به چشمانم نگريست .
گفت: چشمانت را ببند !
بستم ... و حس کردم که آن نور، مرا بوسيد ...
با بوسه او، در آسمانها بودم .
من رفته بودم ...
من رفته بودم ...

....
براي مطلبي که خوانديد، هيچ توضيحي ندارم ! ا
ين کلمات، روياي دل من بودند ...
تازه متولد
19 دي 1387 خورشيدي![]()
57 posts
به اين عکس نگاه کن!
خوب نگاهش کن ...

وقتي اين عکس رو ديدم، مي دوني چي تودلم
آرزو کردم ؟
دلم شروع کرد به تاپ تاپ زدن ... آخه ... خيلي
حس قشنگي در من ايجاد شد ! يک حس پاک
که سرشار از آرزويي پاک بود .
من آرزو کردم ايکاش... ايکاش من وتو، جاي اين
گنجشکها بوديم !
نگاهشون کن ...
رها و سبک بال، روي اين شاخه، زير بــــــــرف
نشسته اند. آنها، به معناي کامل کلمه، آزادند ...
دلم مي خواست ايکاش يکي از آندو گنجشک، من
بودم. با تو مي پريدم به آسمانهـــــــــا ... خانه اي
مي ساختيم که فضايش، پراز عطــــــــــــــــــــر
"عشق گنجشکي" بود...
نه کسي باما کار داشت ونه ما با کســـــي کاري
مي داشتيم.
آنوقت باهم خوشبخت بوديم.
من عشق گنجشکي را، سعادت و خوشبختي
مي دانم !
من باديدن آنها حس کردم که گنجشکهــــا ازما
انسان ها خوشبخت تردند.
آنها واقعا" خوشبختند ...
گويا حيوانات از ما انسانها، عشـــــــق را بهتر
مي شناسند .
آري اينچنين است . درحس عاشقــي آنان، هيچ
چيز ديگر دخيل نيست . آنها يکديگر را فقــط براي
وجودهم مي خواهند ولاغير ...
برعکس ما انسانها،که حتي عاشق شدنمان بايد
دليل خاصي داشته باشد...
ديشب شايد به فکر گنجشکهـــــا بودم که خواب
"پـــــــرواز" را ديدم.
"پــرواز" هميشه يکي از شيرين ترين خواب هاي
من است . من در پرواز، رها و سبکبالـم ... آسان
از زمين کنده مي شوم و مي روم، به هرجا کــه
اراده مي کنم ...
خــــواب ديشب اين نــويد را براي من داشت که
بالاخره روزي، پــرواز را تجربه خواهم کرد... واين
است اميد من در زندگـي ! اميـــــــــدي که خون
مي شود، در رگ حيــــــات من .

آمين !
تازه متولد
18 دي 1387 خورشيدي
56 posts
عکسها سریع باز می شوند. تا لود کامل آنها شکیبا باشید.
پشیمان نخواهید شد! ![]()

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
![]()
.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

تقدیم به شما دوستان عزیز ![]()
تازه متولد
۱۷ دی ۸۷ خورشیدی
55 posts
تقديم به روح تمام انسان هاي بي گناهـــــــــي که در
جنگ ها، کشته شدند ...

امروز در دلم، نامه اي براي خدا نوشتم ...
سلام خداي مهربان. سلام اي عزيز !
خدايا ! گاهي اوقات دلم بدجور مي گيرد از
سياهي هايي که مي بينم. خدايا ! حقيقتا"
چه صبري داري ...
ديدن تصاوير جنگ، حالا هرکجاي اين دنيا که
باشه دردآوره خدايا ! فرقي نمي کنه ...
عراق باشه يا غزه... ايران باشه يا آنگولا ...
همه جا ،مقام انساني است که ضــــــايع
مي شود. و ..اين جنگهــــــا براي چه روي
مي دهند؟ فقط خودخواهي و جهــــــالت
انسان ها ... حس قدرت طلبي مسموم که
چاشني شيطاني هم دارد. و اربـــــاب اين
مناقشات کيست؟کسي است جز شيطان؟
خدايا !
توکه خداي عشقي ... آفريننده تمام حس هاي
زيبا؛ حس هاي پاک ! پس چطور تحمل مي کني
اوضاع آشفته اين جهان پريشان را ...

اين گوشه دنيا جنـــــــــــــــگ !
گوشه دگر ظلم و استبــــــداد !
گوشه اي ديگر فقـر و بدبختي !
گوشه اي ديگر کبـــــر و ريــــا !
در گوشه اي به بهانه زمين، آدم مي کشند...
درگوشه اي ديگر، به طمع نفت،استثمار مي کنند!
خدايا !
خدايا!
آخر چقدر ؟
چقدر صبر تو زياد است ؟ چرا فريــاد نمي کني ؟
چرا با قدرتت که بي انتهاست، تمامي سياهي ها
را پاک نمي کني ؟چرا ستمکاران مستبد را فرصت
مي دهي ؟ چرا دستهاي شيطان ،اينقدر در عمل
باز است ؟
بار الهي!
به فرياد دل انسان هاي دردکشيده برس.
خدايا! اي قادر مطلق... دنياي ما نيازمند محبت
حکيمانه توست .
پيش خود مي انديشيدم که مسيح امســـال، در
سالروز ميلاد خود چه محزون بود . در حالي که
درهمه جاي دنيا جشن و شادي بود، شهرمسيح
آماج درگيري وخونريري است ... دردش رااحساس
کردم ...
حس کردم که او درپرده غيبت، گريست !

گرچه ايراني ام و مسائل کشورخودم برايم در
الويت قرار دارد، ولي هرگز آن شعر سعدي را
فراموش نمي کنم که گفت: بني آدم اعضاي
يکديگرند، که در آفرينش زيک گوهرند...
چو عضوي به درد آورد روزگار... دگر عضوهارا
نماند قرار ...
از ته دل، آرزوي صلح و دوستي مي کنم براي
دو ملت يهود و فلسطيني... آرزويم ديدن دو کشور
اسرائيـل و فلسطيـــن مستقل است که در نهايت
شعور و صلح درکنار يکديگر، روزگــــار مي گذرانند .
بار الهي!
زمين ما تـــو را کم دارد...
اگر حکومت تو روي زمين مسقر بود، همه جا
صلح بود.

همه چيز آبـــي بود...
همه چيز سرخ، به رنگ عشق بود...
همه انسان ها لبخند مي زدند ... جنگي نبود!
قتل نبود! ...
اگر روزي تو بيايي ...
جنگ واژه اي غريب خواهد بود، صلـــح کلامي
آشنا.
دست انسان ها ديگر تفنگ و سلاح نبود، گل بود
که به هنگام ديدار يکديگر، آغـــــوش به روي هم
مي گشودند نه شليک گلوله ... نه پرده دري...
نه تهمت، نه ريا، نه چندگانگي شخصيتي ...
هيچ کدام! هيچ کدام نبود خدايا !

بار الهي !
اراده تورا مي طلبم براي هرنقطه اي که درش
جنگ و خونريزي است. دست هاي تو برآن نقطه
از زمين قرار بگيرد و صلح آرامش که امروز نياز
مردمان آن سرزمين هاست، به آنان داده شود.
بار الهي!
با اراده تو محقق شود، صلحي که لازم است،
ميان آن مردمان قرار گيرد؛ تا سايه جنــــــگ و
بي اعتمادي، تا به ابد از سرزمين هاي مقدس،
برچيده شود... صلحي آنقدر پايدار که تا انقراض
عالم،ماندگار باشد.
جنگ نــــــه ! صــــــلح، آري ...
آمين !
تازه متولد
15 دي 1387 خورشيدي
54 posts
بي کفايتي، آخر چقدر ؟!!!
روز اول هفته است و بايد خوب حرف زد...
خوب شروع کرد ! ولي با ديدن يکسري خبرهاي
تاسف بار چگونه مي شود چنين آغازي را تجربه
نمود ؟
جاي تاسف است که امروز اين دوخبر اينترنتي، را
خواندم. خبرهايي که همه نشان دهنده بي توجهي
برخي از مسئولان سازمان ميراث فرهنگي به ابنيه
تاريخي و ارزشمند اين خاک و بوم غني از فرهنگ
و ميراث کهن تاريخي است .
1)
قديميترين سند تاريخي كوچه قائن بهارستان با
خاك يكسان شد.

اين خانه که،بيش از 90 سال قدمت داشت جزء
اموال اداره اوقاف و امور خيريه به شمار ميرفت
و به دنبال اقدامات شهرداري منطقه 12 تخريب
شده است. به گفته کارشناسان ميراث فرهنگي،
ادامه اين روند مي تواند،حافظه تاريخي شهروندان
تهراني را از نمادهاي ديرينه خود تهي کند.گفته
ميشود قرار است به جاي اين بناي تاريخي
بوستان كوچكي احداث شود !
لينک اين مطلب براي کسب اطلاعات بيشتر
2)
ارتعاشات ناشي از نصب 15 باند صوتي قوي در
مسجد امام اصفهان (مسجد شاه سابق) موجب
ترک خوردگي و سست شدن کاشيهاي اين
مسجد تاريخي شده است .

مسجد امام اصفهان ،از جمله آثار تاريخي ايران است
كه به عنوان بخشي از ميدان نقش جهان در فهرست
آثار جهاني يونسكو به ثبت رسيده است.
به گزارش خبرگزاري ميراث فرهنگي،متاسفانه براي
نصب اين باندهاي صوتي هم از ميخاستفاده شده که
همين امرباعث تخريب بخشي از ديوار مسجد شده
است. سازمان ميراث فرهنگـــــــــي، پيش از اين از
مسئولان ستاد اقامه نماز جمعه خواسته بود براي
برگزاري مراسم،از باندهاي سيار در فضاي باز ميدان
و با دسيبل پايين استفاده کنند.
لينک اين مطلب براي کسب اطلاعات بيشتر
...
جاي بسي تاسف است... فقط همين !

53 posts
خوشبختي و اعتماد به نفس هنگامي به طور
طبيعي ايجاد مي شود كه شما احساس كنيد
در حال تبــديل شدن به بهترين انساني هستيد
كه مي توانيد باشيد.

منبع:
راهکارهای کسب اعتماد به نفس
سایت تبیان
52 posts

من به کساني که از مذهب خود با ديگران سخن
مي گويند و تبليـــغ مي کنند مخصوصاً وقتي که
منظورشان اين است که آنهارابه دين خود در آورند،
هيچ اعتقاد ندارم.
مذهب و اعتقاد با گفتار نيست بلکه در کردار است
و در اين صورت عمل هر کس ، عامل تبليغ خواهد
بود .
زنده یاد ماهاتما گاندي

51 posts
امروز،روز میلاد بزرگ مردی است که به نظرمن تاریخ نمونه اش را
تا کنون به خود ندیــــــــده و به جرات هم می توانم بگویم که
نمونه اش را تا انقضای عالم ، به خود نخواهد دید . بزرگ مردی
که در کتب مقدس از او به عنوان "کلمه" یادشده ... کلمه خدا .
کسی که میلادی عجیب داشت . تولدی نا متعارف از آنچه که بشر
تاآن زمان تجربه کرده بود. باکره ای از روح القدس(روح پاک الهی)
حامله شد و نطفه ای آسمانی در رحمش شکل گرفت .
او برای تحقق اهدافی بزرگ و بی مانند به زمین آمد که درک آن،
محبت بی مانند الهی نسبت به بشریت را اثبات می کند... آمین !
او در نظر تمام کسانی که می شناسنش سمبل"محبت"،"خضوع" و
"صلح و دوستی" است.ازاو حتما" شنیده ایم که فرموده:همسایه ات
را چون خودت، دوست بدار و محبت کن.
از او حتما" شنیده ایم که فرموده:اگر کسی به سمت راست گونه ات
سیلی زد، تو سمت چپ را بیاور ...
از او حتما" شنیده ایم که فرموده: دشمنان خودرا دعای خیر کن و
محبـــــت نما، چرا که اگر کسانی را که دوستت دارند محبت کنی،
چه فرقی با دیگران خواهی داشت ؟
باتبریک سالروز میلاد عیسی مسیح به تمام دوست دارانش، از تو
دوست عزیز سئوالی دارم ...
دوست من!
شما مسیح را چه کسی می دانی؟ مسیح درذهن شما،سمبل
چیست؟

تازه متولد
۴ دی ۱۳۸۷ خورشیدی
50 posts
امروز، يکي از زيباترين روزهاي دي است .
باران مي بارد.
باراني بسيار زيبا ... بي حد زيبا !
باران مي بارد و با فرود هرقطره باران
حس مي کنم ،محبت باريتعالي را .
محبتش را احساس مي کنم چون که مي شنوم
هرقطره باران که از اسمان به جانب زمين، فرود
مي آيد ، رقصان و شادان بلند فريـــــاد مي کند :
"دوستت دارم" ...
آري ، ايمان دارم خدايا که تومارا دوست داري ...
ايمان دارم !
اگر نداشتي اين باران ،الان نبود. هوا اينقدر لطيف
نبود...
هوا از اکسيژن عشق پر نبود ...
آري تو عشقي ... عاشق واقعي تويي ...
عشق را به حقيقت بايد از تو آموخت .
اي زيباترينم ! اي بهترينم ...
دوستت دارم خدايا !
چشمانم به تو مي گويند که دوستت دارم...
آمين !
تازه متولد
3 دي 1387 خورشيدي

49 posts
اي نامت از دل و جان
در همه جا به هر زبان جاري است
عطر پاک نفست سبز و رها
از آسمان جاري است ...
نور يادت همه شب در دل ما
چو کهکشان جاري است ...
تو نسيم خوش نفسي...
من کوير خار و خسم ...
گر بفريادم نرسي
من چو مرغي در قفسم ...
تو با مني اما ،من از خودم دورم ...
چو قطره از دريا، من از تو مهجورم ...
اي نامت از دل و جان
در همه جا به هر زبان جاري است ...
عطر پاک نفست سبزو رها
از آسمان جاري است ...
نور يادت همه شب در دل ما
چو کهکشان جاري است...
با يادت اي بهشت من ،آ تش دوزخ کجاست ؟
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست...
با يادت اي بهشت من آ تش دوزخ کجاست ؟
عشق تو درسرشت من با دل و جان آ شناست...
چگونه فريادت نزنم؟
چرا دم از يادت ننهم؟
در اوج تنهائي ...
اگر زمين ويرا نه شود،
جهان همه بيگانه شود،
تويي که با مايي ...
اي نامت از دل و جان
در همه جا بهر زبان جاري است ...
عطر پاک نفست سبزو رها
از آسمان جاري است ...
نور يادت همه شب در دل ما
چو کهکشان جاري است ...

همه ما حتما" این ترانه زیبای آقای علیرضاافتخاری را بارها و بارهـــا
شنیده ایم وازآن خاطرات گوناگون داریم...ولی این ترانه برای مــــن
خاطره خاص خودرابه همراه دارد . یک خاطره که هروقت به ذهنم
برمی گردد، بغض کوچکی دلم را سخت می فشارد.
من نخستین بار، این ترانه را بر روی فیلم "لیلا" بابازی خانم لیلاحاتمی و
آقای علی مصفی دیدم.ماجرای فیلم درباره زوج جوانی بود که یکدیگر را
هم خیلی دوست داشتند.بعدازمدتی، متوجه می شوند که براثرمشکلی
که در خانم وجود دارد، قادر به بچه دارشدن نیستند و همسر این مرد ،
به اصرار خانواده شوهر مجبوربه رضایت دادن برای اختیار همسری دیگر
برای شوهر خودمی شود. همسرجدیدی که بتواند برای شوهرش،فرزند
بیاورد ...
همسر تحت فشارخانواده اش می پذیرد ولی "لیلا" پس از اینمورد، از
شوهرش جدا می شود و این جدایی و حکایت های تلخ قبل وبعد آن،
الان سالهاست که در ذهن من مانده است و هرگاه که موسیقی این
فیلم به گوشم می رسد، دلم از غم غریبی انباشته می گردد.
غمی که نمی دانم ، شاید ریشه در خودم نیز داشته باشد ...
خاطره شما از این ترانه چیست ؟