خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غمهاي دگر غير از غم عشقت، رها کن
88 posts
سلام دوستان
صبح امروزکه تيتر برخي روزنامه هاي صبح را مي ديدم، صفحه 5
روزنامه رسالت با تيترخاصي که داشت ،توجه مرا به خود جلب کرد.
" طلاق، خاطره اي تلخ و به يادماندني براي کودکان" ...
اين تيتر چنان فکر مرا مشغول خود کرد که سکوت را درباره
حرفهاي دلم، روا نديدم. به عنوان يکي از کودکان طــــــلاق،
درد دلهـــــــــايي دارم که دلم مي خواهد با مادر و پدراني که
مي خواهند بچــه دار شوند و يا در شرف آن قرار دارند، در
ميان بگذارم...
چهارم دبستان بودم که درگيري هاي والدينم باهم، به اوج خود
رسيد. لحظه اي نبود که ميان آنها مشاجره اي نباشد... سر
هر چيز که فکرش را بکنيد باهم دعوا داشتند . از مشکلات
اقتصادي گرفته تا چيزهاي ديگري که آن زمان در سطح شعور
و فکر من نبود...
اين مشاجرات، از من کودکي ساخته بودکه در مدرسه تبديل
به يک شخص منزوي شده بودم. شخصي منزوي و ترسو...
ترس از اينکه نتيجه اين مشاجرات و کتک کاري ها چه خواهد
شد؟...
" نکنه بابام، مامانمو بکشه ؟!!! "
در مدرسه ،تمرکز فــــــکري نداشتم... حتي زمان هايي که
ترس زيادي برمن مستولي مي گشت،حتي کنترل ادرار هم
برايم مشکل بود. شبها کابوس مي ديدم و منتظر روز بعد،
با يکدنيا نگراني مي شدم...
" فـــــــردا چي ميشه ؟"
بچه ها همه در حياط بازي و شوخي مي کردند، ولي من هميشه
جدا از همه بودم.در بازي هاي گروهي شرکت نمي کردم. از
زنگ هاي ورزش هميشه فـــــراري بودم... وقتي زنگ خانه
مي خورد، با دلهره به خانه مي رفتم...
" خدايا! امروز چي ميشه ؟"
معلم ها هميشه برايشان جاي سئوال بود، چرا کيميا با کوچکترين
چيزي همه اش گريه مي کند؟ اين بچه چرا از همه فراري است؟
زمان گذشت تاهمان اواخر سال چهارم دبستان، والدينم در کمال
ناباوري کودکانه من ،از هم جدا شدند...
" خدايــا ! طلاق يعني چـــــه؟"
پدرم رفت... جذب يک ارگان دولتي شد و به دنبال
ماموريت هاي کاري اش، از تهران خارج شد. من ماندم و
يک مادر،که از آن روز،هم پدرم بود و هم مادرم...
شايد من جزء معدود کودکاني بودم که پدرم باطلاق مادرم،
مرا هم طلاق داد...
بعداز اين ماجرا، هميشه بغضي درگلوي من بود که شد يار
هميشگي روح من؛ واين بغض زمان هايي مي ترکيد که من
کودکي را دست در دست پدرش در خيابان، دم مدرسه و جاهاي
ديگر مي ديــــــدم . وقتي مي ديدم که دوست همکلاســـــي ام
کيف پولش را نشان مي داد مي گفت اين پولهارو امروز بابام
بهم داده است ...
وقتي که پدر يکي از دوستهام مي آمد مدرسه دنبال او...
وقتي در مدرسه باز مي شد، دوستم مي پريد بغل پدرش و
با مهرباني سوار ماشين مي شد ...
نمي دانم چرا، ولي همه اين خاطرات با خواندن اين تيتر،
سريال وار از جلوي ديدگانم گذشت... سر کار هستم، مجبورم
بغض امروزم را فرو خورم.. چاره اي ندارم ...
اي کاش راه فرياد وگريه برايم باز بود...
به عنوان يکي از بچه هاي طلاق، از والديني که قصدبچه دار
شدن دارند، عاجزانه تمنا مي کنم.. عزيـــــــزان! اگر باهم
تفاهم نداريد، شمارا به خدا بچــــــــه دار نشويــــــــــد...
بچــــــه، عامل بهبودي زندگي زخم خورده شما نيست ...
بچه هيچگاه چسب زندگي هاي دم شکسـت نيست...
از بچه به عنوان يک ابــــــــــــزار استفاده نکنيد.
صادقانه مي گويم... بچه طلاق، با دنيايي از کمبودهــــــاي
عاطفي و مشکلات شخصيتي زندگي خواهدکرد، آيا به اين
امر راضي هستيد؟
عده اي از والدين را مي شناسم که از زندگي زناشويي خود
مي نالند و وقتي از آنها مي پرسم که چرا با وجود اينهمه
اختلاف، هنوز با هم زندگي مي کنيد، مي گويند: آخه بچه
داريم... نميشه جداشد!
و وقتي به ريشه يابي مشکلاتشان مي پردازي مي بيني که
قبل از بچه دارشدن هم باهم مشکلات بسياري داشتند و به
بچه به عنوان يک "وصله " نگاه کرده اند... واين عين روز
روشن است که اين زندگي ها هم روزي از هم خواهدپاشيد و
اين وصله بيچاره معصوم، روزي هزارتکه خواهد شد...
مثل مـــــــــن ... مثل بسياري از کودکان طـــــــــــــلاق...

کيميــــــا
30 فرورديــــن 88
87 posts

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.
و...

عکاس: کیمیا خ.منفرد
توضیح: تمام عکس ها با گوشی کا۸۰۰ آی سونی اریکسون
گرفته شده است.
تاریخ عکسها: نوروز ۸۸
![]()
استفاده از عکسها بدون ذکر نام عکاس و وبلاگ تولدی دیگر
از لحاظ وجدانی کار درستی نیست.
باسپاس و احترام
86 posts
سلام دوستان ![]()
امروز، روز عجیبی برای شهروندان تهرانی بود. روزی که صبحش با
برفی شدید برای شهروندان آغاز شد . منهم بیکار نماندم و زدم بیرون
برای عکاسی![]()
تصاویری که ازنظرشما خواهد گذشت، طبیعت زیبای امروز بود.
عکسها با گوشی کا ۸۰۰ آی سونی اریکسون گرفته شده اند و هیچ
نوع دخل و تصرفی در عکس صورت نگرفته است ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

85 posts
سلام دوستان
گفته بودم از سفر خود مي نويسم... سفري که براي هميشه در خاطرم
خواهد ماند.من به شهر نخل هاي ايستــاده، سفر کرده بودم...
من به شهري سفرکرده بودم که درآن، غـــم، هنوز هم اکسيژن هواي
شهروندانش بود...
من به شهري پر از خاطره هاي تمدن اصيل ايرانزمين سفر کرده بودم
که هنوز، از بي توجهي هاي برخي از مسئولان کشوري، غمگين بود...
من به شهري سفر کرده بودم که داغ زلزله سال 82 آن در دل مردمانش،
هنوز تازه ي تازه بود...
من به شهري سفرکرده بودم که خرماي آن، طعم شيرين صفاو صميميت
و يکرنگي مردمش را مي داد...
من به شهري رفته بودم که اميد در آنجا،آهسته آهسته، کمر خم مي کرد...
من به شهري رفته بودم که پيش از زلزله پنجم دي 82 ، ارگـي استوار،
تاج زرين خاک تشنه آن بود...
من به بـــــــم ، رفته بودم ...
چشم من بيا منو ياري بکن
گونه هام خشکيده شد کاري بکن
غيره گريه مگه کاري ميشه کرد
کاري از ما نمياد زاري بکن
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچي دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابراي آسمونا
کاشکي ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

.

.

.

قصهء گذشته هاي خوب من
خيلي زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکي مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دواي دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره
خورشيده روشن ما رو دزديدن
زيره اون ابراي سنگين کشيدن
همه جا رنگه سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلي کمه
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نميبينه

.

زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هيچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

.

.

از بم ي براي شما مي نويسم که تقريبا" پنج سال از آن زلزله
خونين، آن جمعه سياه ؛ مي گذشت ... در شهر، هنوز آثار ويراني
زلزله ،مشهود است. در بم، هنوز هم عده زيادي در "کانکس"
زندگي مي کنند... در بم، مردم هنوز از بي توجهي مسئولان ذيربط
که به آنها وعده بازسازي شهرشان را همه ساله مي دهند و کسي
به آن عمل نمي کند، گله مندند... در چهره مردم بم، هنوز غم از
دست دادن عزيزانشان در زلزله 82 شيون مي کند... در اين شهر،
هنوز غم از دست دادن عزيزان، زنده است ...
از ارگ بم بگويم... نه نگويم بهتر است... ببينيد!

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

عکس هايي ديديد با دوربين گوشي کا 800 آي گرفته شده است.
بم هنوز ويران است ...
بم ، از بيکاري جوانان خود در خود مي پيچد...
بم ، هرروز قطعي چندساعته آب و برق را دربرخي مناطق خود،
تجربه مي کند...
بم ، از داشتن خيابانهاي خاکي نالان است ...
بم ، نيازمند توجه و بازسازي غيرتمنداني است که آبادي ايران عزيز،
واقعا" آرزوي قلبي شان است...
بم ،که با خرماهاي شيرين خود هميشه مذاق و کام همه را شيرين کرده
است، از تلخ کامي خود شکايت دارد... صدايش را مي شنويد؟
اصلا" مي خواهيد که بشنويد؟ بشنويد: ... يکي ازشهروندان رنجور
اين شهر مي گفت: " جوانان اين شهر، از زور بختک بيکاري که بر
بام اين شهر سايه افکنده است، به اعتيـــاد روي آورده اند...
اعتياد ، تصويري است که والدين به وفور درچهره جوانان خود
مي بينند..."
هموطنم! اينها همه درد است ... همه درد است ...
مسئولان دلسوز مملکت! مردم بم از شما توجه بيشتر به مسائل
زندگيشان مي خواهند، نه چيز بيشتر ...
مسئولان دلسوز مملکت! مردم مي گويند کمکشان کنيد تا شهرشان
را سريعتر آباد کنند.
مسئولان دلسوز مملکت! مردم بم ، از اينکه اعتبارات زلزله در
سالهاي گذشته ميان برخي سودجويان ،ناانصافانه تقسيم شده گله
دارند، نه چيز ديگر ... آنها مي گويند اين بودجه بجاي اينکه به
نيازمندترين مردم بم تعلق بگيرد، به برخي سودجويـــــــــــان و
فرصت طلبان از خدا بي خبر رسيده است ...
مسئولان دلسوز مملکت! والدين بم از بيکاري روزافزون درشهر
نگرانند... آنها نمي خواهند هرروز، فرزندانشان را اسير در دام
اعتياد ببينند.
مسئولان دلسوز مملکت! ارگ بم، نيازمند بازسازي سريع است ...
مسئولان دلسوز مملکت! مردم بم از قطعي هاي مکرر آب و برق در
شهرشان گله دارند... مي گويند جاي کوچکي مثل بم،آيا بعد پنجسال
هنوز بايد اينگونه ، ويران مي ماند؟
اعتراف مي کنم، مردمي به خون گرمي و بامحبتي مردم بم نديده ام...
مسئولان دلسور مملکت آنها را دريابيد... آنها توقع زيادي از شما
ندارند... فقط کمکشان کنيد. صداي نالــــــه هاي دل پر دردشان را
بشنويد... همين !

.

پنجم دي 1382 ، زلزله اي مهيب شهر بم و روستاهاي اطراف آن
را لرزاند و موجب كشته و زخمي شدن بيش از 70 هزار نفر از
هموطنان ايراني و تخريب 30تا 100 درصدي شهر بم و روستاهاي
آن شد. شدت حادثه به حدي بود كه مردم مناطق مختلف در فاصله اي
به شعاع بيش از 200 كيلومتر آن را احساس كردند . در اين زلزله ،
ارگ بم كه بزرگترين بناي خشتي جهان بود تخريب شد و استان كرمان
مهم ترين مزيت گردشگري خود را از دست داد.
......................
اين متن را به بی بی عزیز، تمام مردم بم و عزيزانـــي که در اين سفر
همراه من و خانواده ام بودند، تقديم مي کنم...![]()
کيميـــــــــــــا
15 فروردين 88 خورشيدي
83 posts
ديوانه ي عشقم من و مجنون نگاهي
با گنج هنر فارغم از مالي و جاهي
گلشن دلم از منظره ي روي سپيدي
روشن شبم از شعشعه ي چشم سياهي
با بال سخن شب همه شب ابر نوردم
گويي که نسيمي بردم چون پر کاهي
از شوق به رقص آوردم چامه ي نغزي
آن گونه که رقصد ز دم باد گياهي
گه زخمه به دل مي زندم پنجه ي سازي
گاهي به نوا مي کشدم شور سه گاهي
ما مشعل عشقيم و کند محفلمان گرم
آتشکده ي شعر تري شعله آهي
يعقوب زمانم من در خلوت شبها
گريم ز غم يوسف افتاده به چاهي
اي مدعي اي آنکه به دشنام پياپي
ما را بنوازي ز حسد گاه به گاهي
در غيبتم از رشک شنيدم شب و روزت
باشد شب طاعون زده يي روز تباهي
اما به حضورم همه تن مدح تمامي
گاهي به زبانبازي و گاهي به نگاهي
اي دوست بر و دست به دامان خدا زن
جز او نبود ما و تو را پشت و پناهي
از مهر خداوند کلامم بدرخشيد
چون در دل شب هاي سيه پر تو ماهي
ما را مزن اي يار که در عرصه ي گيتي
جز شهرت ديرينه نداريم گناهي
برو از سخن هاي من از اهل سخن پرس
دانم که تو خود نيز بر اين گفته گواهي
مهرت به دل اندوختم و از تو گذشتم
اميد تو هم بگذري از کينه الهي
اين دفتر شعرم چه بخواني چه نخواني
من شهره ي شهرم چه بخواهي چه نخواهي
مهدي سهيلي![]()

82 posts
دنيا محل انعكاس است.
اگر خشم ابراز كنيم خشم به ما بر مي گردد.
اگر عشق بدهيم عشق به ما برمي گردد.
عشق نبايد خواسته اي داشته باشد زيرا بال هايش را از دست مي دهد
و نمي تواند پرواز كند. در زمين ريشه مي كند و زميني مي شود آنگاه
به شهوت بدل مي شود و فلاكت و رنج عظيمي به بار مي آورد.
عشق نبايد مشروط باشد. نبايد از عشق هيچ انتظاري داشت. عشق
را بايد فقط بخاطر خودش پذيرفت نه بخاطر پـــــاداش يا نتيجه. اگر
انگيزه اي در عشق باشد نمي تواند آسماني شود. انگيزه عشق را
محدود به خود مي كند و فضاي آن را در اختيار مي گيرد. عشـــق
عاري از انگيزه حد و مرزي ندارد متعالي و پاك است، پربار است.
عطر قلــــــــب است. اگر ميلي به نتيجه نباشد بدان معنا نيست كه
نتيجه اي وجود نخواهد داشت بلكه نتيجه اي هزار لا پديدار خواهد
شد. زيراهرچه به دنيــا بدهيم به ما باز مي گردد.دنيا محل انعكـاس
است.
اگر خشم ابراز كنيم خشم به ما بر ميگردد.
اگر عشق بدهيم عشق به ما بر مي گردد و اين پديده اي طبيعي است.
لازم نيست درباره آن فكر كنيد. فقط مي توان اعتماد كرد به خودي خود
اتفاق مي افتد . اين همان قانون كارماست،هر چه بكــــــــاريد همان را
برداشت مي كنيد.
هرچه بدهيد همان را دريافت مي كنيد. نيازي نيست فكر كنيد چرا كه
عمل و عكس العمل در اينجا خودكار است. نفـــــرت بورزيد آنگاه از
شما متنفر خواهند شد.عشق بورزيد وبه شما عشق خواهند ورزيد.

![]()
مطلبي که خوانديد، از وبلاگي بود که من افتخارآنرا دارم که همـه
روزه به آن سربزنم...
نام اين وبـــلاگ، مراقبه هاي آشو... مع الخلق الي الحق است و
شامل مراقبـــــــه هاي زيبايي است که مي تواند روح شما را به
پرواز درآورد....
نخستين پست سال جديد را به اين مطلب و اين وبلاگ اختصاص
دادم تا همنواي باآن ،بر اهميت حضور عشق در زندگي ، صحـه
بگذارم...
از دنيا غافل نشويم که محل دروست... به قول معروف، هرآنچه
بکاريم، همان را بدرويم...

به خود دروغ نگوئيم وبراي خود تقدس زايد نتراشيم. ايمــــــان
داشته باشيم که خميره آفرينش انسان وتمام کائنات عشق است و
خدايي که آنرا آفريده، چيزي جز عشق نيست ...
آمين ...
تازه متولد
۴ فروردين ۸۸ خورشيدي