خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غمهاي دگر غير از غم عشقت، رها کن
214 posts
به ادامه مطلب بروید دوست من...
---------
یک توضیح کوچک:
دوستانی که این مدت به علت کندی سرعت اینترنـــــــت
موفق به تماشای کلیپ بــــــــــــم نشده بودند، می توانند
هم اکنون با عادی شدن سرعت اینترنت آنرا تماشا کنند.
دراین ایام، یاد درگذشتگان زلزله بـــم را گرامی بداریم.
185 posts
قلــــــــــــم، توتـــــم من است ...
دکترعلی شریعتی

لطفا" به ادامه مطلب برویــــــــــــد...
149 posts
در بين شاگردان شيوانا زوج جواني بودند كه چهره اي فوق العاده
شفاف و ملكوتي داشتند. اين دو زوج به شدت شيفته سخنان شيوانا
بودند و با وجودي كه كلبه شان در دورترين نقطه دهكده بود، اما هر
روز صبح زودتر از بقيه در كلاس شيوانا شركت مي كردند. ويژگي
برجسته اين زوج جوان يعني شفافيت فوق العاده چهره و آرامـــش
عميق شان هميشه براي بقيه شاگردان شيوانــا يك سوال بود. روزي
دختري جــــــــوان كه صورتــي معمولي داشت در مقابل جمع از جا
برخاست و از شيوانا پرسيد:" استــــــــاد! همه ما به يك انـــدازه از
درس هاي شما بهـــــره مي بريم، شمــــا براي همه ما يك درس واحد
مي گوئيد.. پس چگونه است كه چهــــره بعضي از ما شفافيت معمولي
دارد و چهره اين زوج جوان اينچنين ملكوتي مي درخشد ؟!"
شيوانا تبسمي كرد و گفت:"ايمـان و باور اندك روح تـــو را به بهشت
خواهد برد. اما باور زياد بهشت را به روح تو مي آورد.هر چه بـــاور
تو به خالق كائنات بيشترباشد. حضور او در وجود تو بيشتر نمـــودار
مي گردد. "

92 posts
محبتی که هیچوقت ابراز نشد
پیرمرد خوش برخورد و ملیحی هر از یکبار برای فروش اسباب و
اثاثیه به عتیقه فروشی خیابان (نیوهمپشایر) مراجعه می کرد. یک روز
زن عتیقه فروش پس از خروج پیرمرد از مغازه به همسرش می گوید:
« دلم می خواست به پیرمــــــــرد بگویم چقدر انسان خوش برخورد و
نازنینی است و چقدر از دیدنش روحیه پیدا می کنم.»

عتیقه فروش پاسخ می دهد:« حق با توست.این دفعه که اومد بهش
بگو.»
تابستان سال بعد، دختر جوانی وارد عتیقه فروشی می شود و پس از
معرفی خود به عنوان دختر همان پیرمرد خوش برخورد و ملیح اظهار
می دارد که پدرش چندی پیش دارفانی را وداع گفته است.
زن عتیقه فروش، آخرین گفت و گوی خود و همسرش را پس از
خروج پیرمرد از مغازه برای او تعریف می کند..دختر، در حالی که
اشک در چشمانش حلقه زده، گریه کنان می گوید:«آه، ای کاش اینو
بهش می گفتید، چون خیلی در روحیه اش تاثیر می گذاشت.آخه یه
آدمی بود که نیاز داشت اطمینان حاصل کند که دوستش دارند.»
عتیقه فروش بعدها می گفت: « از آن روز به بعد ، هر حرکت یا
جنبه ای از مردم را که به نظرم خوب و خوشآیند می آید ، به آنها
ابراز می دارم. چون امکان دارد که فرصت دیگری برایم مقدور
نباشد.»

منبع:
کتاب جانب عشق عزیز است، فرومگذارش ـ مسعود لعلی
...............................
درباره این داستان کوتاه، اندکی بیاندیشیم....
امروز را دریابیم، فردا شاید دیر باشد...
![]()
66 posts
داستان کوتاه
دستهايش از سرما تکيده بود. آنهارا در جايب پالتـــــوي
کهنه و مندرس خود فرو برد. غافل از اينکه جيب هايش
نيز سوراخ بود.از سرمــــــا، تمام بدنش مي لرزيد ولي
اين وضع برايش تازگي نداشت.او، مدتها بود که با فقــر
وسرما، ندار شده بود. حتي سرماي زيرصفــر نيز ديگر
برايش تازگي نداشت ...
براي اينکه متوجه لرزش اندام نحيــــــــــف خود نشود،
مشغول جستجو در ميان آشغالهاي نزديک ترين سطل
زباله کنارخود شد. هيچـــــي نبود ! سرش را به پائين
سطل متمايل کرد.گربـــــــه اي داشت با زيرکي به او
مي نگريست .

آن مرد فقير پيش خود انديشيد، حتما"گربهــه داره
تو دلش ميگه به من بيــــــــا (به آن معني بد ) ! ،
دنبال چي مي گـــــردي ؟ قبل از تو من همه رو
درو کردم !!! "
آنقدر عصبـــي شد که مي خواست خود گـــــــربه
بخت برگشته را جاي غذا بخورد ولي گربه ناگهـــان
جستي زد و از جلو پاي مرد،فرار کرد. پيش خودش
گفت اگر يکبار ديگه دستم به اين گربه بدذات برسه ،
معني بيا رو نشونش مي دم !!! اما فکر تنبيه گربه
که براي او آب ونان نمي شد. گشنه اش شده بود
و به هرطرف که مي نگريست، گربــــه اي را کنار
نايلونهاي زباله مي ديد. با ديدن گربه هــــا، بيشتر
مي آشفت چراکه فکر مي کرد همه گربه هـــــا،
حتما" مثل گربـــــه قبلي به او در دلشان همچون
کلمه زشتي را مي گويند ! دلـــــش مي خواست
هرگربه اي را که مي بيند، دمش رااز ته بکند.
حالا گربه هــــــــا نه تنها به او دشنام مي دادند،
بلکه شده بودند رغيب شکم او ...
در دايره محيط خود، تمام سطل هارا کاويده بود.
اصلا" سطلي نمانده بود که گــــــربه اي در آن ،
چيزي باقي گذاشته باشد.بي اختيــار، درگوشه
ديواري از شدت ضعف، بيهوش به زمين افتاد .
گربه ها که متوجه وضعيت مردفقير شده بودند،
دور او حلقه زدند.
_ مي آووو ! چيکار کنيم ؟
_ مي يوو! نمي دونم ! اگه اينطوري اينجا بمونـــه
يخ مي زنه !
_ مي آووو ! من تو خونه ام چندتا کهنه پارچه کلفت
بزرگ دارم. مي رم مي آرموشن ...
_ مي يوو ! منم چندتا تيکه موش شکـــار کردم تو
لونه دارم، منم اونها رومي ارم...
خلاصه اينکه همه گربه ها اونجا باهم بسيج شدند
و براي مرد بينوا،پتويي ازکهنه پارچه هايشان درست
کردند، به او غــــــذا دادند و مرد قصه ما، کم کم به
هوش آمد ...
وقتي گربه ها را دور خود ديد، از فکرخودش شــرم
کرد.
_ خداي من ! اين گربه ها چيکار کردند ؟!!!
متحير و مبهوت، به گربه ها مي نگريست و از فکــر
خود درباره آنها، شرمنــــــده شده بود. او پس از اين
ماجرا، ديگر دشمن گــربه ها نبود،بلکه دوست همه
گربه هاي شهر شده بود ...

نتيجه منطقي:
اينکه در بدترين شرايط زندگي مان، کساني دست ما
را خواهند گرفت که حتي به ذهنماـــن هم نمي رسد
آنها به ما کمک خواهندکرد. پس ، هيچگاه نا اميـــــــد
نباشيم ...
نتيجه طنز :
اگر گربه اي را ديديد که در دلش به شمااز آن حرفهاي
بد در داستان زد، شما هم در جواب، در دلتــــــــان به
او ... بگوييد!!!البته فقط به گربه ها ها!!! نه به دیگران![]()
بعدش هم،به مشکلاتمون هم می توینم در دلمون بگیم
"بیا !" که روش کم شه بره پی کارش ![]()
به شما قول می دهم که پس از خواندن این مطلب
این قدرت را خواهید داشت که به مشکلاتتون، از تـه
دل بخندید .![]()
شادباشید ![]()
تازه متولد
14 بهمن 1387 خورشيدي
44 posts
در نيويورک، بروکلين، مدرسه اي هست که مربوط
به بچه هاي داراي ناتواني ذهني است. در ضيافت
شامي که مربوط به جمع آوري کمک مالي براي
مدرسه بود، پدر يکي از اين بچه ها نطقي کرد که
هرگز براي شنوندگان آن فراموش نمي شود...
او با گريه فرياد زد: کمال در بچه من "شايــــــــا"
کجاست؟
هرچيزي که خدا مي آفريند کامل است، اما بچه
من نمي تونه چيزهايي رو بفهمه که بقيه بچه ها
مي تونند. بچه من نمي تونه چهره ها و چيزهايي
رو که ديده مثل بقيه بچه ها بياد بياره.کمال خدا در
مورد شايا کجاست ؟! افرادي که در جمع بودند
شوکه و اندوهگين شدند ...
پدر شايا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامي که خدا
بچه اي شبيه شايا را به دنيا مي آورد، کمال اون بچه
در روشي هست که ديگران با اون رفتار مي کنند و
سپس داستان زير را درباره شايا گفت:
يک روز که شايا و پدرش در پارکي قدم مي زدند
تعدادي بچه را ديد که بيسبال بازي مي کردند.
شايا پرسيد : بابا به نظرت اونا منو بازي ميدن...؟!
پدر شايا مي دونست که پسرش بازي بلد نيست
و احتمالاً بچه ها اونو تو تيمشون نمي خوان، اما او
فهميد که اگه پسرش براي بازي پذيرفته بشه، حس
يکي بودن با اون بچه هــــا مي کنه. پس به يکي از
بچه ها نزديک شد و پرسيد : آيا شايا مي تونه بازي
کنه؟! اون بچه به هم تيمي هاش نگاه کرد که نظر
آنها رو بخواهد ولي جوابي نگرفت و خودش گفت:
ما 6 امتياز عقب هستيم و بازي در راند 9 است.
فکر مي کنم اون بتونه در تيم ما باشه و ما تلاش
مي کنيم اونو در راند 9 بازي بديم...
درنهايت تعجب، چوب بيسبال رو به شايا دادند! همه
مي دونستند که اين غير ممکنه زيرا شايا حتي بلد
نيست که چطوري چوب رو بگيره! اما همينکه شايا
براي زدن ضربه رفت،توپ گير چند قدمي نزديک شد
تا توپ رو خيلي اروم بياندازه که شايا حداقل بتونه
ضربه ارومي بزنه...اولين توپ که پرتاب شد، شايا
ناشيانه زد و از دست داد! يکي از هم تيمي هاي
شايا نزديک شد و دوتايي چوب رو گرفتند و روبروي
پرتاب کن ايستادند. توپگير دوباره چند قدمي جلو
آمد و اروم توپ رو انداخت. شايا و هم تيميش ضربه
آرومي زدند و توپ نزديک توپگير افتاد، توپگير توپ رو
برداشت و مي تونست به اولين نفر تيمش بده و
شايا بايد بيرون مي رفت و بازي تمام مي شد...
اما بجاي اينکار، اون توپ رو جايي دور از نفر اول
تيمش انداخت و همه داد زدند : شايا، برو به خط اول،
برو به خط اول!!! تا به حال شايا به خط اول ندويده
بود!
شايا هيجان زده و با شوق خط عرضي رو با شتاب
دويد. وقتي که شايا به خط اول رسيد، بازيکني که
اونجا بود مي تونست توپ رو جايي پرتاب کنه که
امتياز بگيره و شايا از زمين بره بيرون، ولي فهميد
که چرا توپگير توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور
خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2،
بدو به خط 2 !!! شايا بسمت خط دوم دويد. دراين
هنگام بقيه بچه ها در خط خانه هيجان زده و مشتاق
حلقه زده بودند. همينکه شايا به خط دوم رسيد،
همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتي به 3 رسيد، افراد
هر دو تيم دنبالش دويدند و فرياد زدند: شايا، برو به
خط خانه...!
شايا به خط خانه دويد و همه 18 بازيکن شايا رو
مثل يک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اينکه
اون يک ضربه خيلي عالي زده و کل تيم برنده شده
باشه...
پدر شايا درحاليکه اشک در چشم هايش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسيدند....

-------------------------------------------------------------
و درنهايت تاسف خبردار شدم که "رضا ارحام صدر" کمدين تئاتر کشورمان
يكشنبه 24 آذر ، در منزل مسكوني خود در شهر اصفهان در 85 سالگي
از دنيا رفته است .
ياد او، مرحوم فرديــن ، رضا بيکمانوردي و زنده ياد شکيبايي ؛ هميشه
زنده باد ...
روحش شاد !

41 posts
کشاورزي الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي
يک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ
رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر
نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک
پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم باسطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هربار
خاک هاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و
وقتي خـــاک زير پاش بالا مي آمد سعي مي کرد بره روي
خاک ها .
روستايي ها همينطوربه زنده به گورکردن الاغ بيچاره
ادامه دادندو الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد
تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد .
مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما مي ريزند و
ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم
مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات
سکويي بسازيم براي صعود !
آمین !

....
باتشکر از گلادیاتور
http://www.cloob.com/name/soltan80

38 posts

روزي يکي از بندگان خدا، شاکي از عدالت خداوندي شد !
_ آيا تو واقعا" عادلي ؟ اين چگونه عدالت است که همه روزه
ما شاهد اينهمه بي عدالتي هستيم؟ تو چگونه عادلــــــي؟
عدالتت را به من ثابت کن!
نداي اين مرد، به گوش خدا رسيد .خدا،لبخندي زد و يکي از
فرشتگانش را به جانب آن مرد فرستاد.
_ من فرشته اي از جانب باريتعالي هستم ! تام! با من به
سفري بيا !
تام، با پرخاش به فرشته گفت:«براي چه بيايم؟ چه چيزي
در اين سفر براي من نهفته است؟»
_ مگر نمي خواهي با عدالت خدا آشنا شوي؟ پس با من
بيا !
تام، کوله بارش را بست و با فرشته به راه افتاد. به اولين
خانه اي که رسيدند، صاحبخانه که مردي فقير بود،باآغوش
باز پذيراي آنان شد.
آن صاحبخانه فقير از مال دنيا، يک جام طلا داشت که آنرا
در بوفه اطاق خود، پنهان ساخته بود. به هنگام ترک منزل
آن مرد، فرشته ،جام طلا را با خود برداشت و رفت . همراه
فرشته از اينکار او عصباني شد و با پرخاش به او گفت: «اين
چه کاراست که انجام مي دهي؟ اين مرد فقير اينهمه از ما
خوب پذيرايي کرد! آيا جواب رادمردي او اينچنين کار سخيفي
بود؟ »
فرشته با لبخند به او گفت:« مگر نمي خواهي عدالت باريتعالي
را ببيني؟ پس شکفه نکن و بامن بيا!»
تام، با عصبانيت همراه فرشته ،به راه خود ادامه داد. به منزلي
ديگر رسيدند. در را کوفتند! شخصي با عصبانيت به آنها گفت
که چه مي خواهند؟ فرشته گفت که خسته اند! در منزل خود
به ما جايي براي استراحت بده !
_ جايي ندارم ! برويد پي کار خود ! هرررررري !
تام عصباني تر از قبل به فرشته گفت که بيا از اينجا برويم! چه
مرد بي ادبي!
فرشته باز در آن منزل را کوبيد! اگر به ما جاييي نمي دهيد لااقل
اين هديه رااز ما بپذيريد! ودر آن لحظه، فرشته، جام طـــــلا را به
حياط خانه آن مردثروتمند انداخت !
تام که گيج تر شده بود، با عصبانيت هرچه تمام به فرشته گفت:
«اي ابله! اين چه کار احمقانه اي بود که تو کردي؟ از آن فقير
کندي و به اين مرد بي ادب ثروتمند دادي؟ !!! اين است عدالت
باريتعالي؟!!!»
فرشته لبخندي زدو گفت: با من بيا!
انها در راه، به منزل ديگري رسيدند. خانواده اي بسيار فقير که
باروي خوش پذيراي آنان شدند.اما موقع رفتن فرشته کبريتي
کشيد و خانه آنان را به آتش کشيد!
تام که ديگر از شدت عصبانيت درحال انفجار بود، برسر فرشته
فرياد کشيد و علت اينکاررا جويا شد .
فرشته باز با لبخند به او گفت : عدالت الهي است ! مشکلي
داري؟
تام که ديگر از فرشته متنفر شده بود،با عصبانيت و پرخاش
فرياد کشيد:« اگر اين عدالت خداوند است ! پس او اصلا" عادل
نيست ! آخر اين چه عدالت است؟ جام طلارا از مرد فقيـــــــر
مي گيري و به مرد متمول مي بخشي! خانه فقيران را به آتش
مي کشي ؟ آخر اين عدالت است؟!!!»
فرشته لبخندي زدو به تام گفت: « جام طلا رااز آن مرد فقير
گرفتم، چون آن مرد ثروتمند همسايه اش در آن سم ريخته
بود و قصد جان آن مرد بيچاره را داشت! پس جام طلا را به
خودش بازگرداندم تا خود او از سم آن ليوان بنوشد! و...
و آن خانواده فقير که کلبه شان را به آتش کشيدم، آنها
بدهي بسيار زيادي داشتند و فقط سه روز ديگر براي
پرداخت آن برايشان مهلت باقي مانده بود. پس بايد به پولي
عظيم دست مي يافتند ... انها خبر نداشتند که زير کلبه
چوبي شان چه گنج عظيمي نهفته است . من کلبه را به
آتش کشيدم تا آنان به بازسازي خانه مشغول گشته ،
با کندن زمين زير خانه، به آن گنج دست يابند ! اين است
عدالت الهي ...»

اين داستان را هفته پيش ،يکي از اساتيـــد عزيـــــــزم در
کلاس درسي،براي همه دانشجويـــان تعريف کرد. انقـــدر
حکيمانه و پر از معرفت بود که دلم نيامد آنرا براي شمــا
دوستان مهربانم، تعريف نکنم. باشد که براي شما عزيزان
نيز، ارزشمند و پراز اندرز باشد.
آمين!
تازه متولد
10 آذر 1387 خورشيدي