تبليغاتX
فریـــــاد سکــــــــوت

فریـــــاد سکــــــــوت

خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غم‌هاي دگر غير از غم عشقت، رها کن

مولانا... دلم به سوی توست

قصهء رنجور و رنجوري بخواند
بعد از آن در پيش رنجورش نشاند

رنگ روي و نبض و قاروره بديد
هم علاماتش هم اسبابش شنيد

گفت هر دارو كه ايشان كرده‌اند
آن عمارت نيست ويران كرده‌اند

بي‌خبر بودند از حال درون
استعير الله مما يفترون

ديد رنج و كشف شد بروي نهفت
ليك پنهان كرد وبا سلطان نگفت

رنجش از صفرا و از سودا نبود
بوي هر هيزم پديد آيد ز دود

ديد از زاريش كو زار دلست
تن خوشست و او گرفتار دلست

عاشقي پيداست از زاري دل
نيست بيماري چو بيماري دل

علت عاشق ز علتها جداست
عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقي گر زين سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گويم عشق را شرح و بيان
چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گرچه تفسير زبان روشنگرست
ليك عشق بي‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت
شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب
گر دليلت بايد از وي رو متاب

از وي ار سايه نشاني مي‌دهد
شمس هر دم نور جاني مي‌دهد

سايه خواب آرد ترا همچون سمر
چون برآيد شمس انشق القمر

خود غريبي در جهان چون شمس نيست
شمس جان باقئي كش امس نيست

شمس در خارج اگر چه هست فرد
مي‌توان هم مثل او تصوير كرد

شمس جان كو خارج آمد از اثير
نبودش در ذهن و در خارج نظير

در تصور ذات او را گنج كو
تا در آيد در تصور مثل او

چون حديث روي شمس الدين رسيد
شمس چارم آسمان سر در كشيد

واجب آيد چونك آمد نام او
شرح كردن رمزي از انعام او

اين نفس جان دامنم بر تافتست
بوي پيراهان يوسف يافتست

كز براي حق صحبت سالها
بازگو حالي از آن خوش حالها

تا زمين و آسمان خندان شود
عقل و روح و ديده صد چندان شود

لاتكلفني فاني في الفنا
كلت افهامي فلا احصي ثنا

كل شي‌ء قاله غيرالمفيق
ان تكلف او تصلف لا يليق

من چه گويم يك رگم هشيار نيست
شرح آن ياري كه او را يار نيست

شرح اين هجران و اين خون جگر
اين زمان بگرار تا وقت دگر

قال اطعمني فاني جائع
واعتجل فالوقت سيف قاطع

صوفي ابن الوقت باشد اي رفيق
نيست فردا گفتن از شرط طريق

تو مگر خود مرد صوفي نيستي
هست را از نسيه خيزد نيستي

گفتمش پوشيده خوشتر سر يار
خود تو در ضمن حكايت گوش‌دار

خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران

گفت مكشوف و برهنه بي‌غلول
بازگو دفعم مده اي بوالفضول

پرده بردار و برهنه گو كه من
مي‌نخسپم با صنم با پيرهن

گفتم ار عريان شود او در عيان
نه تو ماني نه كنارت نه ميان

آرزو مي‌خواه ليك اندازه خواه
بر نتابد كوه را يك برگ كاه

آفتابي كز وي اين عالم فروخت
اندكي گر پيش آيد جمله سوخت

فتنه و آشوب و خون‌ريزي مجوي
بيش ازين از شمس تبريزي مگوي

اين ندارد آخر از آغاز گوي
رو تمام اين حكايت بازگوي

 

rumi.jpg


  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

بعدهــــــــا ...

به یاد فروغ عزیزم....

 

forog-2.png

 

لطفا" به ادامه مطلب برویــــــــــــد...

ادامه مطلب

  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

دوست ...

6e3f0b23599bcc3d.jpg

به ادامه مطلب بروید...

 

ادامه مطلب

  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

پریـــــــــــــــــــــــــا ...

تقدیم به روح بزرگ احدشاملو

و

عمـــــو قندک میرزای عزیزم

 

shamlo2.png

 

پریا

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
 
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج شبگیر می اومد...
 
« - پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه میکردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا
***
« - پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می کند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
 
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
 
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین:
اسب سفید نقره نل
یال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوی آهن رگ من!
 
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبک می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه خندون می ریزن
نقل بیابون می ریزن
های می کشن
هوی می کشن:
« - شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره » ...
***
پریا!
دیگه توک  روز شیکسه
درای قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزد ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، کویر و نمکزار می بینن
 
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمی دونین پریا!]
در برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر کی که غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا کینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتیش بازی چه خوشگله!
 
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
 
الان غلاما وایسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش کنن
به جائی که شنگولش کنن
سکه یه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور یاور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
 
پریا! بسه دیگه های های تون
گریه تاون، وای وای تون! » ...
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا ...
***
« - پریای خط خطی، عریون و لخت و پاپتی!
شبای چله کوچیک که زیر کرسی، چیک و چیک
تخمه میشکستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسه می گف
قصه سبز پری زرد پری
قصه سنگ صبور، بز روی بون
قصه دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه خاموش می خورین
 که دنیامون خال خالیه، غصه و رنج خالیه؟
 
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسته نبود.
 
دنیای ما عیونه
هر کی می خواد بدونه:
 
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر کی باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
 
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
 
دنیای ما - هی هی هی !
عقب آتیش - لی لی لی !
آتیش می خوای بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
 
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی اینه!
 
خوب، پریای قصه!
مرغای شیکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
کی بتونه گفت که بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه قصه تونو ول بکنین، کارتونو مشکل بکنین؟ »
 
پریا هیچی نگفتن، زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ میوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، امید شدن یاس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
 
وقتی دیدن ستاره
یه من اثر نداره:
می بینم و حاشا می کنم، بازی رو تماشا می کنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یکیش تنگ شراب شد
یکیش دریای آب شد
یکیش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
 
شرابه رو سر کشیدم
پاشنه رو ور کشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای کوه رسیدم
اون ور کوه ساز می زدن، همپای آواز می زدن:
 
« - دلنگ دلنگ، شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب کرد
کلی برنج تو آب کرد.
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین
ما ظلمو نفله کردیم
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جستیم و واجستیم
تو حوض نقره جستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم ... »
***
بالا رفتیم دوغ بود
قصه بی بیم دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ما راست بود:
 
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!

زنده یاد احمدشاملو

shamloo1.jpg

  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

به باغ همسفــــــــــــــــران

 

صدا كن مرا.
صدای تو خوب است.


صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
كه در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراك یك كوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌كرد.
و خاصیت عشق این است.

كسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت كنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربك‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌كنند.
بیا آب شو مثل یك واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب كن در كف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم كن
(و یك‌بار هم در بیابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یك سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم كرد.)

در این كوچه‌هایی كه تاریك هستند
من از حاصل ضرب تردید و كبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی كه خاك سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز كن مثل یك در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زیر یك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حكایت كن از بمب‌هایی كه من خواب بودم، و افتاد.
حكایت كن از گونه‌هایی كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری كه چرخ زره‌پوش از روی رویای كودك گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراكی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز یك باغ خواهم نشانید.

 

زنده یاد سهراب سپهری

169qq6t.jpg

  •  
  •  دسته بندي : شعــــــــــر

دوستان من

 

..
فریادسکوت
كد لوگوي فريادسکوت
.. ..
مهرنگار
..

کلیک کنید:Click

.. ..
..