خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن... ز غمهاي دگر غير از غم عشقت، رها کن
127 posts
زمين تشنه بود...
عطش... فرياد مستمرش بود.
تشنه ام! تشنه ام!
ابرها آمدند... باريدند.
زمين سيراب شد.
سيراب سيراب. آنگاه جوانه ها روييدند.
چمن ها به آسمان،سلامي دوباره کردند.
گل روييد.
گلهاي رقصان...
گلهاي ترانه خوان...
زمين ،به ناگه سبز شد...
سبـــــز، رنگ حيات شد.
سبز، رنگ طراوت الهي، به زمين مرده شد.
همه چيز خوب بود...
همه جا، سبــــز بود.
آفتاب در آسمان، مي درخشيد وبا پرتوهاي خود،به سبزينه
زمين، قدرت حيات مي بخشيد...
تا يکروز
تا يکروز، مهاجراني آمدند...
اولش با لبخند...باشعار حفظ طبيعت، قلع و قمع کردند.
شکستند گلهاي سرخ را...
بريدند، درختهاي سبز را...
لگدمال کردند، چمنهاي زنده را...
آنها همچنان لبخند مي زندند...
آنها مي گفتند طبيعت را دوست دارند!!!
آنها، همه جا تابلو زده بودند، قطع درختان ممنوع! کندن
گلها، ممنوع!!!
زمين ،اين بي عدالتي را بر نتابيد.
به خود تکاني داد...
شايد زلزله بود. هرچه بود، ترسناک بود.
خاک بي چيز، هرآنچه را که داشت، به دهان گشاده زمين
ريخت.
و زمين،
آنها را بلعيد...
خورشيد از ترس، چهره در حجاب مخفي کرد.
و ابر... پست تيرگي شب، خودرا پنهان ساخت...
همه چيز ساکت بود...
و خدا اين شرايط را نپسنديد...
گفت: خلق شو...
خلق شد!
گفت: ببار...
ابر باريد...
دوباره سبزه ها روييدند. گلها رقصان شدند... و بيد، زلف
خودرا در باد بهـــــاري، رها کرد...
همه چيز نــــــو شد...
همه جا، دوباره ســــبز
و خداوند لبخند زد...
همه چيز عالي است...
و خداوند، همچنان لبخند مي زد...
زندگی جاری است...
من نیز، سبز سبز ... حیات در من جاری است.
کيميا منفرد
6 تير 88 خورشيدي
