دوم خرداد ۷۶ بود که گويي جرقه اي ناب، بوته اجتمــــاع را به آتش کشيد.
سوختني هارا سوخت و رستني ها را رست...
هياهوي غريبي از روزهاي قبل در مردم و به خصوص جوانان ديده مي شد.
گويي جامعه آماده پذيرش نوع جديدي از حيات مي شد که تاکنون تجربه اش
نکرده بود. بحث انتخابـــــات حسابي داغ بود. از مردم عامـــــــي مي شنيدي که
مي گفتند :"اگه به خاتمي راي بديد ماهواره رو آزاد مي کنه!"
دانشجوها و قشر تحصيلکرده از وعده اصلاحات سياسي و اجتماعـــي او حرف
مي زدند و بازاري ها از شکوفايي اوقتصاد در دولتش...
.
گيج شده بودم ! يک آدم و اينهمه کار ! مگه ميشه ؟
چپ و راست دوستانم به من مي گفتند :"کيميـــا ! به خاتمـــي راي بده، اوضاع
متفاوت ميشه... دانشگاههــــا بهتر ميشن!" و من پيش خود زمزمـه مي کردم
که همه اينها وعده هايي توخالي است .
دوم خرداد ۷۶ فرا رسيد و من برخلاف نظر دوستانم در انتخابــــــــــات رياست
جمهوري شرکت نکردم. به خودم گفتم که اگر خاتمـــي اهل عمل به وعده هايش
باشد در دوره رياست جمهوري آينده حتما" به او راي خواهم داد.
.
زمان گذشت و در مسير ترقي جامعه آنروز، پديده هاي نويـــي را ديدم. گويي يک
نيروي عظيم مردمي که به عطر آزادي هم آغشته بود کمي فضاي بسته جامعـــه
را تلطيف کرده بود. روزنامه هاي تازه که حاوي انعکاس همه نوع تفکر تـــــازه
در جامعه بود از دکه هاي روزنامه فروشـــــــــــــــــي سر درآوردند. در ميان آن
روزنامه ها، به راحتي مي شد "ترقي فکـــر وانديشـــه را در جامعه " دريافت.
هم حزب الله به راحتي سخن مي گفت و هم "نشـــــــــــاط".. هم "رســـــالت"...
هم "صبح امروز"...هم "کيهــــــان"...
.
در تمام آن سالها هيچوقت نشده بود که صبح به دکه روزنامه فروشــــي بروم و
گاه ساعت ها بيايستم تا روزنامه اي خاص را که برايم بسيار مهم بود( نشـــاط)
تهيه کنم و سر مي کشيدم آن يادداشت هاي جالب مسعود بهنود و ستـــــون هاي
فرح بخش ابراهيم نبوي را...
در جامعه که قرارمي گرفتي موضوع بحث مردم کمي از "گراني گوشت و مرغ
و بدبختي هاي زندگي" فاصله گرفته بود و آنها از مباحث سياســـــي و جريانات
روز جامعه صحبت مي کردند. باورم نمي شد خدايـــــا! واقعا" همه اين تغييرات
مثبت از حضور خاتمي و کابينه او بود؟
رفته رفته علاقه عجيبي درمن نسبت به خاتمي شکل گرفت.
تمام سخنراني هايش را گوش مي کردم و چه روزهايي که با گريــــــــه هايش
گريستم... اطاقم پرشده بود از عکس هاي خاتمي که بالبخنــــــــد زيبايش بهم
انرژي مي داد...
.
و بعد از گذشت تمام اين سالها ، وجود و خاطرات خاتمــي هنوز در من سبز و
رويان است. نبايد چشم هارا بست... خوشحالم در جامعــــــه اي زندگي کردم و
مي کنم که جناح هاي ولو اندک براي گويش هاي متفــــاوت وجود دارند و خود
همين امر فضاي سياسي جامعه را زيبا و پرهيجــــــــان مي کند. توپ گاهي در
جناح راست است و اصولگرايان و گاه با چرخشي معنـــادار شوت مي شود به
زمين حريف (اصلاح طلبان) و اين گردش همچنــــــــان ادامه دارد و اين حيات
سياسي ايران است...
و اعتراف مي کنم هنوز از اکسيژن آن دوران (اصلاحات) هواي کشــــورم پر
است. تفکرات مردم پس از دوم خرداد ۷۶ تغيير کرده و بذري که آنسال کاشته
شد، همچنان درحال رويش و زايش است. اگرچه ظاهرش شايد بسان درختـــي
باشد که تعداد زيادي از شاخه هايش شکسته، ولي از کنار آن زخم هــــــــــا و
شکستگي ها( که تمرين دموکراسي ماست)، بازهم جوانه هايي نويي مي رويد
که نويد ادامه اصلاحات را در ايران آباد ما، زمزمه مي کند...
کيميــــا خ. منفرد
۲ خرداد ۱۳۹۰ خورشيدي
.. 



